<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گروه ترانه ها</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 30 Sep 2007 12:18:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وبلاگ گروه ترانه ها در آدرس جديد</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;با سلام&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;وبلاگ گروه ترانه ها را در آدرس جدید آن مطالعه فرمایید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mt.hamtaraneh.com&quot; target=_Self&gt;&lt;FONT size=4&gt;www.mt.hamtaraneh.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://weblog.hamtaraneh.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4&gt;weblog.hamtaraneh.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Sep 2007 12:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhagroups&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>taranehhagroups</dc:creator>
<guid>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت آخر داستان (آدم و حوا)</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#0066cc&gt;خاطرات آدم و حوا قسمت هشتم&lt;BR&gt;آخرين قسمت&lt;BR&gt;آدم&lt;BR&gt;سه شنبه&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;باز مي خواست از اون درخت بالابره. گفت هيچ كسي اون اطراف نگاش نمي كرده. بهش گفتم واسه انجام هر كار خطرناكي يه توجيهي داره! از شنيدن كلمه توجيه هم تعجب كرد، هم به گمونم حسوديش شد. فكر كردم كه چه كلمه ي خوبي استفاده كردم&lt;BR&gt;نصيحتش كردم از اون درخت دوري كنه و اون گفت اين كار نمي كنه. بوي دردسر مي آد! بايد از اينجا برم&lt;BR&gt;چهارشنبه:&lt;BR&gt;ديشب به اين اميد كه قبل فاجعه از باغ بيرون برم و تو يه مملكت ديگه قايم بشم سوار يه اسب شدم با بيشترين سرعت ممكن فرار كردم. حدود يه ساعت بعد از طلوع آفتاب، داشتم تو يه دشت سر سبز پرگل كه هزاران هزار حيوون توش در حال چريدن و بازي با همديگه بودن مي رفتم كه يه دفعه سر و صداي وحشتناكي به پا شد. همه چيز به هم ريخت هر جونور به بغل دستيش حمله كرد.&lt;BR&gt;مي دونستم معني اين اتفاق چيه: حوا ميوه ي ممنوعه رو خورده بود و مرگ به دنيا آورده بود! ببرا اسبم رو خوردن هيچ توجهي به من كه بهشون دستور مي دادم كه اين كار رو نكنن، نشون ندادن، اگه مونده بودم ممكن بود حتا خودم رو هم بخورن – كه البته نموندم.&lt;BR&gt;اومدم اينجا كه جايي بيرون از باغه، اما اون باز من رو پيدا كرد. راستش از اومدنش ناراحت نشدم واسه اين كه اينجا هيچي واسه خوردن نيست و اون با خودش چند تايي از اون سيبا آورده. خيلي گرسنه بود مجبور شدم اونا رو بخووردم. اين بر خلاف اصول من بود، اما به نظر من اصول فقط وقتي مهم هستند كه سير باشي....&lt;BR&gt;وقتي اومد خودش رو با شاخ و برگ درختا پوشونده بود، بهش گفتم منظورش از اين كار مسخره چيه و ازش خواستم اونا رو بيرون بندازه، اما اون با خجالت آروم خنديد و سرخ شد، تا حالا نديده بودم كسي خجالت بكشه و سرخ بشه و اين كار به نظرم خيلي ناخوشايند و احمقانه اومد و گفت خيلي زود خودم علت اين كار رو ميفهمم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون درست گفته بود با وجود گرسنگي سيب نيمه خورده رو زمين اندختم و خودم رو با شاخ و برگا پوشوندم، بعدش با عصبانيت بهش گفتم خودش رو با برگاي بيشتري بپوشونه. اونم اين كار رو كرد، بعد از اين با هم به جايي رفتيم كه حيوونا همديگه رو تيكه پاره كرده بودند يه مقدار پوست جمع كرديم. ازش خواستم يه جوري اونا رو وصله پينه كنه و ازشون چند تا لباس بسازه. اين لباسا خيلي ناراحتن .....&lt;BR&gt;اون همراه خوبيه و مي دونم اگه نبود، خيلي تنها و افسرده مي شدم، مخصوصا حالا كه هر چي داشتم رو از دست دادم. اون ميگه بهمون دستور داده شده كه بايد از اين به بعد واسه زنده موندن كار كنيم، ميدونم مي تونه مفيد و به درد بخور باشه. منم رو كارا نظارت مي كنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 May 2007 06:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhagroups&amp;postid=151</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت هفتم داستان (آدم و حوا)</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;خاطرات آدم و حوا قسمت هفتم&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;سلام دوستان. اميدوارم حالتون خوب باشه. ببخشيد كه وقفه اي بين فرستادن خاطرات افتاد. فردا آخرين قسمت از خاطرات رو براتون مي فرستم. &lt;BR&gt;شاد باشيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#0060bf&gt;آدم&lt;BR&gt;شنبه:&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;سه شنبه شب هفته ي پيش فرار كردم و دو روز راه رفتم تا به يه جاي خلوت و ساكت رسيدم و خونه مو همونجا ساختم. بعدش تا جايي كه مي تونستم رد پاهامو پاك كردم. اما اون من رو با كمك حيووني كه رامش كرده و گرگ صداش مي كنه پيدا كرد. بازم اومد از اون صداهاي نارحت كننده در آورد اون آبي كه بهش ميگه اشك چشاش ريخت . مجبور شدم باهاش برگردم اما هر وقت موقعيت پيش بياد دوباره فرار مي كنم....&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#008000&gt;حوا&lt;BR&gt;سه شنبه&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;چيزاي زيادي رو ياد گرفتم و الان ديگه داناي كل هستم اما اولش نبودم اون اوايل هيچي نمي دونستم با وجود اين كه همه چيز رو مي ديدم هيچوقت اونقدر باهوش نبودم كه بفهمم آب سر بالا هم مي ره. اما اونقدر آزمايش و تجربه كردم تا فهميدم آب هيچوقت سر بالا نمي ره به جز تو تاريكي واسه همينه كه آب بركه هيچ وقت خشك نمي شه بهترين راه براي فهميدن چيزا تجربه عمليه. اما اگه فقط به حدس و گمون قناعت كني هيچ وقت دانا نمي شي.....&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 May 2007 06:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhagroups&amp;postid=150</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواننده‌هاي ميليون‌توماني</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=doc-layout-body&gt;
&lt;P title=&quot;www.hamtaraneh.com هم ترانه ياد من باش&quot; align=right alt=&quot;www.jointaranehha.blogfa.com&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P title=&quot;www.hamtaraneh.com هم ترانه ياد من باش&quot; align=justify alt=&quot;www.jointaranehha.blogfa.com&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;خواننده‌هاي ميليون‌توماني&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;در يك كلام؛ شهرت! اينكه تب خوانندگي اين روزها اين‌قدر بين جوان‌ها داغ شده، يك دليل واضح دارد؛ شهرت.&lt;BR&gt;وقتي اوضاع به سمتي رفته كه مي‌شود با داشتن چند ميليون پول مفت خواننده شد، چرا كه نه؟ وقتي مي‌تواني دست توي جيبت بكني و آلبوم بدهي بيرون و كليپ بسازي و به همه نشان بدهي، چرا بايد حسرت بچه معروف‌شدن را در دلت نگه داري؟ &lt;BR&gt;«بنگاه‌هاي خواننده‌سازي» همين‌جوري رشد مي‌كنند و خواننده‌هاي درپيت همين‌جوري بيشتر مي‌شوند. آلبوم‌ها به صورت زيرزميني دست به دست مي‌چرخند و تويي كه تا ديروز اوج شهرتت اين بود كه آقاي گل ليگ محله‌تان هستي، حالا يكشبه شده‌اي پاي ثابت ضبط‌صوت‌هاي ماشين‌هاي كوچه و خيابان. &lt;BR&gt;تا بوده همين بوده! خوبي‌اش اين است كه امتحان‌كردن اين راه براي رسيدن به شهرت، خيلي راحت‌تر از راه‌هايي مثل فوتباليست‌شدن يا بازيگر شدن است؛ چون نه ذره‌اي استعداد مي‌خواهد و نه دوزار سواد! &lt;BR&gt;اما هميشه رسيدن به رؤيا اين‌قدر راحت و نزديك نيست. خيلي وقت‌ها آدم‌هاي زرنگ‌تر از تويي وجود دارند كه در چشم به هم‌ زدني پولت را مي‌گيرند و كلاهت را برمي‌دارند و آن‌وقت تو مي‌ماني و حسرت هميشگي شهرت ...&lt;BR&gt;«ما خودمان اسپانسر مي‌شويم؛ تهيه آلبوم و ساخت كليپ و شعر و آهنگسازي و تنظيم.»، «با بزرگان موسيقي پاپ همراه شويد و صداي خود را باور كنيد»، «فقط با يك آهنگ صدايتان را به بازار عرضه كنيد.» حتي نگاه كردن به اين تبليغات هم آدم را وسوسه مي‌كند.&lt;BR&gt;اگر چرخي در صفحه نيازمندي‌هاي روزنامه‌ها زده باشيد، متوجه مي‌شويد كه مؤسساتي وجود دارند كه هر روز از شما دعوت مي‌كنند به آنها اعتماد كنيد و سراغشان برويد تا برايتان آلبوم موسيقي تهيه كنند. اصلا هم مهم نيست كه صدايتان مزخرف است يا چيزي از موسيقي نمي‌دانيد؛ مهم اين است كه شما جوانيد و عشق شهرت و احتمالا دوزار هم ته جيبتان پول هست؛ پولي كه حاضريد براي چهره شدن خرجش كنيد؛ رؤيا شروع مي‌شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 May 2007 13:44:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhagroups&amp;postid=149</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت ششم داستان (آدم و حوا)</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;P title=&quot;www.hamtaraneh.com هم ترانه ياد من باش&quot; align=justify alt=&quot;www.jointaranehha.blogfa.com&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#008000&gt;حوا&lt;BR&gt;سه شنبه:&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;تمام صبح مشغول كار كردن بودم تا سر ساموني به خونه زندگي بدم، به عمد ازش دوري مي كردم به اين اميد كه شايد تنها بشه و بياد پيشم ، اما نيومد.&lt;BR&gt;ظهر كه شد كار رو تعطيل كردم و واسه تفريح رفتم دنبال دويدن با زنبورا و پروانه ها و گشتن بين گلا، موجودات قشنگي كه لبخند خدا رو از آسمون گرفتن همراه خودشون نگه مي دارن! اونا رو جمع كردم باهاشون چند تا تاج گل يه لباس ساختم و تنم كردم. ناهار كه چند تا سيب بود خوردم، بعدش تو سايه نشتم و دعا كردم بياد، اما نيومد!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 May 2007 06:09:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhagroups&amp;postid=148</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت آخر داستان (چه کسی پنیر مرا جابجا کرده است؟)</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl title=&quot;www.hamtaraneh.com هم ترانه ياد من باش&quot; style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify alt=&quot;www.jointaranehha.blogfa.com&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: olive; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قسمت آخر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P title=&quot;www.hamtaraneh.com هم ترانه ياد من باش&quot; style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify alt=&quot;www.jointaranehha.blogfa.com&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بعد از مدتي پس از ان كه پنيري نيافته بود در يك ايستگاه پنير يافت كه نويد بخش بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P title=&quot;www.hamtaraneh.com هم ترانه ياد من باش&quot; style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify alt=&quot;www.jointaranehha.blogfa.com&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و با خود فكر كرد كه (اين احساس پوچي&amp;nbsp; و خالي بودن براي من بيشتر از حد اتفاق افتاده است).&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P title=&quot;www.hamtaraneh.com هم ترانه ياد من باش&quot; style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify alt=&quot;www.jointaranehha.blogfa.com&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هاو با اين سوال هميشگي كه اگر نمي ترسيدم چه مي كردم پيش ميرفت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P title=&quot;www.hamtaraneh.com هم ترانه ياد من باش&quot; style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify alt=&quot;www.jointaranehha.blogfa.com&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;هاو&amp;nbsp; روي ديوار نوشت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 May 2007 06:32:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhagroups&amp;postid=147</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت پنجم داستان (آدم و حوا)</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#008000&gt;حوا&lt;BR&gt;دوشنبه:&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;امروز صبح به اميد اين كه توجهش رو جلب كنه, اسمم رو بهش گفتم . اما توجهي نكرد. واسم عجيبه. اگه اون اسمش ره به من مي گفت حتما برام خيلي اهميت داشت و به گمونم از هر اسم ديگه اي واسم قشنگتر بود.&lt;BR&gt;خيلي كم حرف مي زنه. شايد چون باهوش نيست و به اين مسئله حساسه و مي خواد پنهونش كنه. خيلي حيفه كه اين طوري فكر مي كنه، چون باهوش بودن هيچ اهميتي نداره، ارزش واقعي تو قلب انسانه! اميدوارم بتونم بهش بفهمونم كه يه قلب مهربون عاشق واسه انسان بزرگترين ثروته و بدون اون حتا با داشتن هوش زياد انسان فقيره!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 May 2007 06:43:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhagroups&amp;postid=146</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت سوم داستان (چه کسی پنیر مرا جابجا کرده است؟)</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;شب شد و هر دو خسته به سوي خانه برگشتند و فردا دوباره به سوي ايستگاه رفتند ولي باز هيچ نيافتند شب شد و دوباره به خانه برگشتند هم با خود ميگفت كه پنير كجا رفته است پنير به ان بزرگي و در انديشه هاو نقش هزاز تو بسته شده بود و به فكر اين بود كه دوباره به هزار تو برود و پنير را پيدا كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: &apos;BKoodak&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اما از گفتن ان مي هراسيد چرا كه به اين وضع راحت عادت كرده بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;هم هاو فردا به استگاه برگشتند و جستجو را ادمه دادند هاو كه گرسنگي بر او غالب شده جرات گفتن برگشتن به هزار تو را به خود داد و به هم گفت ولي هم نپذيرفت و مي گفت پنير خودم را مي خواهم.حالا ادم كوچولو ها به اين فكر مي كردند كه داشتن پنير براي انها چه نقشي در زندگي انها دارد .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;در اين افكار بودند كه هاو روي ديوار نوشت :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #ff6600&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 May 2007 07:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhagroups&amp;postid=145</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت چهارم داستان (آدم و حوا)</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#008000&gt;حوا&lt;BR&gt;چهارشنبه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;يواش يواش داره برخوردمون با هم بهتر مي شه و بيشتر و بيشتر با هم آشنا مي شيم. ديگه از دستم فرار نمكنه اين خودش علامت خوبيه و نشون مي ده دوست داره كنارش باشم اين باعث خوشحالي من ميشه منم سعي مي كنم تا هر طوري مي تونم بهش كمك كنم اين طوري بيشتر تحويلم مي گيره!&lt;BR&gt;تو يكي دو روز گذشته تموم كار نام گذاري موجودات رو كه به عهده ي اون گذاشته شده رو به عهده گرفتم اين باعث شد بتونه يه نفس راحت بكشه، چون هيچ استعدادي تو اين زمينه نداره و به همين خاطر كلي ازم ممنونه كه اين كار رو براش انجام ميدم نمي تونه واسه موجودات اسماي درست حسابي بذاره اما منم نمي ذارم بفهمه اين نقطه ضعفش رو مي دونم هر وقت موجود جديدي پيداش مي شه قبل از اين كه فرصت كنه مثل خنگا سكوت كنه واسش اسم مي ذارم اين طوري نمي ذارم شرمنده بشه و خجالت بكشه&lt;BR&gt;اما من اين طوري نيستم تا چشمم به يه حيوون مي افته مي دونم چيه. لازم نيست حتا يه لحظه فكر كنم، سريع واسش يه اسم مناسب به ذهنم مي رسه انگار بهم الهام مي شه مي دونم كه اينطوريه چون تا چند ثانيه قبلش همچين اسمي رو بلد نبودم ... يه بار واسه يه حيون كه تازه سر و كله اش پيدا شده بود يه اسم خوب پيدا كردم اونقدر خوشحال شدم كه تا صبح خوابم نمي برد. چقدر يه چيز كوچيك، وقتي بدوني خودت به دستش اوردي مي تونه خوشحالت كنه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 May 2007 07:24:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhagroups&amp;postid=144</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت دوم داستان (چه کسی پنیر مرا جابجا کرده است؟)</title>
<link>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: olive; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;انها راهرو هاي خالي را به خاطر مي سپاردند و در جاهاي ديگر هزار تو به جستجو مي كردند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اما اسنيف جهت كلي پنيررا با بو كشيدن به وسيله دماغ بزرگش پيدا مي كرد و اسكاري به سرعت پيش مي رفت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;همان طور كه انتظار مي رفت گاهي در هزار تو گم ميشدند و يا در جهت اشتباه پيش مي رفتند و غالبا به ديوارهايي&amp;nbsp; بر مي خوردند .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #666699; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ولي پس از مدتي راهشان را دوباره پيدا مي كردند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 May 2007 10:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taranehhagroups&amp;postid=143</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://taranehhagroups.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
