تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت آخر داستان (آدم و حوا)

 

خاطرات آدم و حوا قسمت هشتم
آخرين قسمت
آدم
سه شنبه
باز مي خواست از اون درخت بالابره. گفت هيچ كسي اون اطراف نگاش نمي كرده. بهش گفتم واسه انجام هر كار خطرناكي يه توجيهي داره! از شنيدن كلمه توجيه هم تعجب كرد، هم به گمونم حسوديش شد. فكر كردم كه چه كلمه ي خوبي استفاده كردم
نصيحتش كردم از اون درخت دوري كنه و اون گفت اين كار نمي كنه. بوي دردسر مي آد! بايد از اينجا برم
چهارشنبه:
ديشب به اين اميد كه قبل فاجعه از باغ بيرون برم و تو يه مملكت ديگه قايم بشم سوار يه اسب شدم با بيشترين سرعت ممكن فرار كردم. حدود يه ساعت بعد از طلوع آفتاب، داشتم تو يه دشت سر سبز پرگل كه هزاران هزار حيوون توش در حال چريدن و بازي با همديگه بودن مي رفتم كه يه دفعه سر و صداي وحشتناكي به پا شد. همه چيز به هم ريخت هر جونور به بغل دستيش حمله كرد.
مي دونستم معني اين اتفاق چيه: حوا ميوه ي ممنوعه رو خورده بود و مرگ به دنيا آورده بود! ببرا اسبم رو خوردن هيچ توجهي به من كه بهشون دستور مي دادم كه اين كار رو نكنن، نشون ندادن، اگه مونده بودم ممكن بود حتا خودم رو هم بخورن – كه البته نموندم.
اومدم اينجا كه جايي بيرون از باغه، اما اون باز من رو پيدا كرد. راستش از اومدنش ناراحت نشدم واسه اين كه اينجا هيچي واسه خوردن نيست و اون با خودش چند تايي از اون سيبا آورده. خيلي گرسنه بود مجبور شدم اونا رو بخووردم. اين بر خلاف اصول من بود، اما به نظر من اصول فقط وقتي مهم هستند كه سير باشي....
وقتي اومد خودش رو با شاخ و برگ درختا پوشونده بود، بهش گفتم منظورش از اين كار مسخره چيه و ازش خواستم اونا رو بيرون بندازه، اما اون با خجالت آروم خنديد و سرخ شد، تا حالا نديده بودم كسي خجالت بكشه و سرخ بشه و اين كار به نظرم خيلي ناخوشايند و احمقانه اومد و گفت خيلي زود خودم علت اين كار رو ميفهمم.

اون درست گفته بود با وجود گرسنگي سيب نيمه خورده رو زمين اندختم و خودم رو با شاخ و برگا پوشوندم، بعدش با عصبانيت بهش گفتم خودش رو با برگاي بيشتري بپوشونه. اونم اين كار رو كرد، بعد از اين با هم به جايي رفتيم كه حيوونا همديگه رو تيكه پاره كرده بودند يه مقدار پوست جمع كرديم. ازش خواستم يه جوري اونا رو وصله پينه كنه و ازشون چند تا لباس بسازه. اين لباسا خيلي ناراحتن .....
اون همراه خوبيه و مي دونم اگه نبود، خيلي تنها و افسرده مي شدم، مخصوصا حالا كه هر چي داشتم رو از دست دادم. اون ميگه بهمون دستور داده شده كه بايد از اين به بعد واسه زنده موندن كار كنيم، ميدونم مي تونه مفيد و به درد بخور باشه. منم رو كارا نظارت مي كنم

در تبعيد

حوا
وقتي به گذشته نگاه مي كنم، اون باغ برام مثل يه رويا مي مونه. اونجا به شكل سحر آميزي زيبا بود و حالا از دست رفته و من ديگه نمي تونم ببينمش.
با همه توان و احساسم دوسش دارم، به گمونم اين به خاطر جووني و جنسيتمه. از خودم مي پرسم چرا دوسش دارم، نمي دونم چرا و اهميتي به اين ندونستن نمي دم. واسه همين فكر مي كنم اين جور دوست داشتن نتيجه عقل و منطق نيست، مثل علاقه يه نفر به آدما و حيوونا........
بخاطر هوشش نيست كه دوسش دارم، چون اصلا هوش چنداني نداره, نمي شه هم به اين خاطر سرزنشش كرد، چون خودش نيافريده، اون همون چيزيه كه خدا آفريده و هر چي كه هست خوبه. مي دونم هدف عاقلانه اي از اين كار وجود داشته، هوش و استعداد به مرور زمان پيشرفت مي كنه، اما اين پيشرفت ناگاهاني نيست، از اون گذشته عجله اي هم نيست اون همين جوريش هم به اندازه كافي خوبه.
به خاطر بخشنده گي و رفتار ملاحظه كار و لطافتش نيست كه دوسش دارم اتفاقا تو اين چيزا خيلي هم مشكل داره اما همين طوريش هم خوبه و روز به روز داره بهترم هم مي شه به خاطر سخت كوشي و مهارتش نيست كه دوسش دارم ميد ونم كه اين ويژگي رو تو وجودش داره اما نميد ونم چرا اون رو از من مخفي مي كنه. اين تنها درديه كه دارم وگر نه الان تو همه چي با من روراسته. مطمئنم هيچ چيزي رو از من مخفي نميكنه جز اين! از اين كه مي دونم داره رازي رو ازم مخفي مي كنه غصه م مي گيره و بعضي وقتا فكر كردن بهش بي خوابم مي كنه اما هميشه اين فكرا رو از ذهنم بيرون مي كنم نبايد اين طوري خوشبختيم رو كه هر روز داره بيشتر وبيشتر ميشه خراب كنم
به خاطر دانشش نيست كه دوسش دارم هر چي كه مي دونه رو خودش ياد گرفته و واقعا چيزاي زياديم مي دونه اما دانشش خيلي زياد نيست
بخاطر مردونگي و شجاعتش نيست كه دوسش دارم! به هيچ وجه! اون من رو لو داد اما به خاطر اين كار سرزنشش نمي كنم به گمونم اين به خاطر مرد بودنشه و خودش كه جنسيتش رو تعيين نكرده البته اگه من بودم هيچ وقت لوش نميدادم اگرهم اين كار رو مي كردم اول خودم از غصه آب مي شدم و از بين مي رفتم اما اينم از زن بودنمه و بهش افتخار نمي كنم چون خودم كه جنسيتم رو تعيين نكردم
خب پس چرا دوسش دارم؟ شايد فقط به خاطر اين كه يه مرده
از همه اينها گذشته اون خوبه و من به اين خاطر دوش دارم اما ميد ونم اگه اين طوريم نبود باز عاشقش ميدشدم حتي اگه اذيتم ميكرد به دوست داشتنم ادامه ميد ادم مطمئنم به گمونم اينم بخاطر زن بودنمه.
اون قوي و خوش چهره است بخاطر همين دوسش دارم و بهش افتخار مي كنم اما بدون اين چيزا هم مي تونستم دوسش داشته باشم حتي اگه خيلي ساده و معمولي بود يا اگه مريض و ضعيف بود دوسش داشتم براش كار مي كردم واسش دعا مي كردم تا آخر عمرم كنار بسترش ازش مراقبت ميكردم
اره! من اون رو دوست دارم فقط چون مرده و مال منه! به گمونم هيچ دليل ديگه اي وجود نداره همونطور كه اولش گفتم اين جور عشق نتيجه عقل و منطق نيست خودش به وجود ميآد، هيچ كسي نمي دونه كي و كجا ، دليلي واسه اومدنش وجود نداره و اصلا نيازي به دليل نداره
من الان يه دختر جوونم اولين كسي هستم كه عشق رو تحربه مي كنم، شايد يه روزي معلوم بشه كه بخاطر بي تجربه گي و جووني اشتباه كردم و درست عشق ور نفهميدم

دوازده سال بعد
آدم
بعد از اين همه سال فهميدم كه اون اوايل در مورد حوا اشتباه مي كردم زندگي كردن بيرون از بهشت اما با اون خيلي بهتر از زندگي كردن تو بهشت اما بدون اونه! اولش فكر ميكردم خيلي حرف ميزنه، اما الان اگه اون صدا ساكت بشه و از زندگيم بره حسابي غمگين ميشم. چقدر شيرين بود اندوهي كه ما رو بهم نزديك كرد و پاكي قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.

چهل سال بعد
اين دعا و آرزوي منه كه با هم از اين دنيا بريم – آرزويي كه هيچ وقت از بين نمي ره و تا هميشه تو قلب هر زني كه همسرش رو دوست داره باقي مي مونه. آرزويي كه تا ابد به اسم منه. به اسم حوا!
اما اگه بايد يكي از ما زودتر بره، دعا مي كنم كه اون من باشم. وجود من براي اون به اندازه وجود اون براي من ضروري نيست. زندگي بدون اون ديگه معني نداره و نميشه تحلمش كرد. اين دعا هم تا نسل من باقيه جاودانيه و از زبون تموم اونا كه همسرشون رو دوست دارن تكرار ميشه. من اولين همسر دنيا هستم و تو آخرين همسر دنيا دوباره تكرار ميشم.

پس از حوا
آدم
هر جا كه او بود، بهشت بود!
 

نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 10:22 |+|




به تازگي: