خاطرات آدم و حوا قسمت هفتم
سلام دوستان. اميدوارم حالتون خوب باشه. ببخشيد كه وقفه اي بين فرستادن خاطرات افتاد. فردا آخرين قسمت از خاطرات رو براتون مي فرستم.
شاد باشيد
آدم
شنبه:
سه شنبه شب هفته ي پيش فرار كردم و دو روز راه رفتم تا به يه جاي خلوت و ساكت رسيدم و خونه مو همونجا ساختم. بعدش تا جايي كه مي تونستم رد پاهامو پاك كردم. اما اون من رو با كمك حيووني كه رامش كرده و گرگ صداش مي كنه پيدا كرد. بازم اومد از اون صداهاي نارحت كننده در آورد اون آبي كه بهش ميگه اشك چشاش ريخت . مجبور شدم باهاش برگردم اما هر وقت موقعيت پيش بياد دوباره فرار مي كنم....
حوا
سه شنبه
چيزاي زيادي رو ياد گرفتم و الان ديگه داناي كل هستم اما اولش نبودم اون اوايل هيچي نمي دونستم با وجود اين كه همه چيز رو مي ديدم هيچوقت اونقدر باهوش نبودم كه بفهمم آب سر بالا هم مي ره. اما اونقدر آزمايش و تجربه كردم تا فهميدم آب هيچوقت سر بالا نمي ره به جز تو تاريكي واسه همينه كه آب بركه هيچ وقت خشك نمي شه بهترين راه براي فهميدن چيزا تجربه عمليه. اما اگه فقط به حدس و گمون قناعت كني هيچ وقت دانا نمي شي.....
آدم
يكشنبه:
به هر جون كندني كه بود گذشت!
دوشنبه:
بالاخره فهميدم هفته واسه چيه: واسه اينه كه وقت داشته باشي تا استراحت كني و خستگي يكشنبه رو از تن در بياري، فكر خوبيه ، نه؟
سه شنبه:
به من گفت از يه دنده من كه از بدنم گرفته شده، ساخته شد. حرفش يه كم مشكوكه چون همه دنده هام سر جاشونه....
سه شنبه
شايد بهتره يادم باشه كه اون خيلي كم سن و ساله، اون الان يه دختر جوونه و بايد بهش فرصت داد. همه وجودش شور و شوق حس زندگيه. دنيا واسش يه سحره (جادو) يه شگفتي يه راز و يه لذت! وقتي يه گل جديد رو پيدا مي كنه از شوق نمي تونه حرف بزنه حتما بايد نازش كنه تو آغوشش بگيره ، بوش كنه، باهاش حرف بزنه و براش اسماي عاشقانه بذاره. اون ديوونه رنگاست: سنگهاي قهوه اي، ماسه هاي زرد، خزه هاي خاكستري، ... اما تا جاي كه من مي دونم هيچ كدوم از اينا ارزش كاربردي ندارن. اما همين كه رنگ زيبايي دارن واسه اون كافيه و ديوونش مي كنن.
اگه فقط هر چند وقت يه بار مي تونست آروم بشينه و حرف نزنه, منم مي تونستم از نگاه كردن بهش لذت ببرم. مطمئنم مي تونستم! چون دارم به اين نتيجه مي رسم كه اون واقعا موجود زيبا و جذابيه_ لاغر اندام، بلند و باريك و باوقاره! يه بار وقتي با اون اندم مرمري و سفيد رنگ رو يه تخته سنگ ايستاده بود با سر به عقب خم شد و دستي كه رو چشاش سايه درست كرده بود، پرواز يه پرنده رو تو آسمون نگاه ميكرد، فهميدم كه زيباست!
آدم
سه شنبه
تازگي با يه مار دوست شده، وقتي پاي حيوونا به ميون مي آد هيچي از نظرش اشتباه نيست. به همشون اطمينان مي كنه، اونا هم بهش اطمينان دارن. چون خودش هيچ وقت به اونا خيانت نمي كنه، فكر مي كنه اونا هم بهش خيانت نمي كنن. از آشناييش با اين جونور خوشحالم چون اين مار حرف مي زنه و اين طوري ميتونم يه كم استراحت كنم
جمعه
مي گه ماره بهش توصيه مي كنه از ميوه هاي اون درخت بخوره، ميگه اگه اين كار و كنه نتيجه اش داناييه
حوا
سه شنبه
سعي كردم براش چند تا از اون سبيبا بيارم اما نشد، فكر مي كنم از اينكه به فكرشم خوشحاله اونا ممنوعن و اون ميگه با اين كار يه بلايي سرم ميياد . اما اگه با اين كار، مي تونم خوشحالش كنم، چرا بايد از آسيب ديدن بترسم؟