تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت ششم داستان (آدم و حوا)

حوا
سه شنبه:
تمام صبح مشغول كار كردن بودم تا سر ساموني به خونه زندگي بدم، به عمد ازش دوري مي كردم به اين اميد كه شايد تنها بشه و بياد پيشم ، اما نيومد.
ظهر كه شد كار رو تعطيل كردم و واسه تفريح رفتم دنبال دويدن با زنبورا و پروانه ها و گشتن بين گلا، موجودات قشنگي كه لبخند خدا رو از آسمون گرفتن همراه خودشون نگه مي دارن! اونا رو جمع كردم باهاشون چند تا تاج گل يه لباس ساختم و تنم كردم. ناهار كه چند تا سيب بود خوردم، بعدش تو سايه نشتم و دعا كردم بياد، اما نيومد!
مهم نيست! اتفاق مهمي نيفتاده ! چون اون هيچ توجهي به گلا نداره. به اونا ميگه آشغال، نمي تونه انواعش رو از هم تشخيص بده، فكر مي كنه افتخاره آدم اينطوري باشه. نه من براش مهمم نه گلا و نه آسمون, رنگي, دم, غروب تنها چيز كه بهش توجه داره ساختن خونه اس ، تا خودش رو اون تو، از دست بارون قشنگ پنهون كنه، انگورا رو جمع كنه و بره سراغ ميوه ها تا ببينه رسيدن يا نه!......
جمعه:
دوشنبه ي پيش ، دم غروب يه لحظه دوباره اون رو ديدم، اما فقط يه لحظه. اميدوار بودم به خاطر اين كه سعي كردم اوضاع خونه رو سرو سامون بدم ازم تشكر كنه، چون خيلي كار كرده بودم. اما اون اين كار رو نكرد، رو برگردوند و از پيشم رفت.
به خاطر يه چيزي ديگه هم ناراحت شد: دوباره سعي كردم مجبورش كنم ديگه بالاي آبشار نره. چون آتيش يه حس تازه ديگه رو بهم نشون داد – حسي كه اصلا با عشق و اندوه و بقيه ي حواس كه تا اون موقع كشف كردم فرق داشت: حس ترس! و اين خيلي وحشتناك بود! اي كاش هيچ وقت اين حس رو كشف نكرده بودم. حسي كه لحظه هام رو خراب مي كنه، شاديم رو از بين مي بره و باعث ميشه از وحشت به خودم بلرزم اما نمي تونستم اون رو مجبور به اين كار كنم چون هنوز اين حس رو كشف نكرده بود و نمي تونست دركم كنه.
آدم
جمعه:
با التماس افتاده كه ديگه بالاي آبشار نرم! مگه اين كار چه ضرري واسه اون داره؟ ميگه باعث ميشه از ترس به خودش بلرزه. نمي دونم چرا! من هميشه اين كار رو مي كنم _ من هميشه هيجان شيرجه زدن تو آب سرد رو دوست داشتم و دارم. فكر مي كنم آبشار به درد همين كار مي خوره و تا جايي كه مي دونم استفاده ي ديگه اي جز اين نداره. اما اون مي گه آبشار فقط واسه قشنگ شدن منظره ها درست شده – مثل كرگدنا و ماموتا!
اينجا خيلي محدود شدم، لازمه محيطم رو عوض كنم
حوا:
جمعه:
سه شنبه ، چهارشنبه، پنج شنبه و امروز: همه بدون ديدن اون! زمان زياديه واسه تنها موندن! اما با اين حال تنها بودن از اين كه حس كني مزاحمي و نمي خوانت بهتره. بايد يه همدم داشته باشم- فكر مي كنم براي اين كار ساخته شدم- واسه همين با حيوونا دوست ميشم. اونا هم جذابن، هم مودب و مهربون. هيچ وقت عنق نيستن و نمي ذارن حس كني مزاحمي . بهت لبخند مي زنن و برات دم تكون ميدن – البته اگه داشته باشن- هميشه هم آماده بازي و سر و صدا كردن اين ور اونور گشتن يا هر كار ديگه اي كه بگي هستن. به نظر من اونا جنتلمناي واقعيان. اين روزا بهم خيلي خوش گذشته و اصلا احساس تنهايي نكردم. هميشه يه گروه از اونا دور و برم هستن – گاهي اونقدر زيادن كه تا چشم كار مي كنه دشت رو پر مي كنن نمي شه شمردشون. وقتي هم مي ري و بالاي يه صخره وسطشون مي ايستي و به دستي كه انگار از پوست حيوونا پوشيده شده نگاه مي كني، اونقدر پر از رنگاي شاد و نوراي درخشنده و موجاي خطاي بدن حيوونا ست كه فكر مي كني يه درياچه است، ولي تو مي دوني كه اين طور نيست. وقتي طوفان, پرنده هاي, مهاجر و گردباد, بالهاي در حال پروازشون شروع ميشه، وقتي خورشيد به اون پَراي زيبا مي تابه، آنچنان درخششي از همه رنگايي كه مي توني بهشون فكر كني بوجود مي آد كه چشما رو خيره مي كنه.....
 

نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 9:40 |+|




به تازگي: