تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت آخر داستان (چه کسی پنیر مرا جابجا کرده است؟)

قسمت آخر

بعد از مدتي پس از ان كه پنيري نيافته بود در يك ايستگاه پنير يافت كه نويد بخش بود.

و با خود فكر كرد كه (اين احساس پوچي  و خالي بودن براي من بيشتر از حد اتفاق افتاده است).

هاو با اين سوال هميشگي كه اگر نمي ترسيدم چه مي كردم پيش ميرفت.

هاو  روي ديوار نوشت

حركت در يك جهت جديد به شما كمك مي كند پنير جديد پيدا كنيد.

هاو نگاه به راهرو تاريك انداخت و ترسش دوباره بيدار شد.ولي با خنديدن به خود به راه ادامه داد.

اما نفهميد كه اين احساس شادي از چيست و روي ديوار نوشت

وقتي فراتر از ترس هايت پيش بروي احساس ازاد بودن مي كني.

هاو متوجه شد كه از زندان ترس ها رها شده است.

و روي ديوار نوشت

تجسم خودم در حال لذت بردن از يك پنير جديد حتي قبل از پيدا كردنش مرا به ان هدايت مي كند.

 از خو پرسيد كه چرا اين را در نيافته است . و به حركت ادامه داد  پس از مدت زمان زيادي پنير پيدا نكرد و دوست داشت به هم بپيوندد ولي ...

بعد روي ديوار نوشت

هرچه زود تر از پنير قديمي دست بكشيد پنير جديد را زود تر به دست مي اوريد.

بعد از مدتي راه رفتن ودويدن و به بن بست خوردن هاو توانست مقداري از خرده پنير پيدا كند.

و روي ديوار نوشت:

جستجو كردن در يك هزار تو خيلي امن تر از ثابت ماندن در يك ايستگاه بدون پنير است.

هاو به حركت ادامه داد و به هم فكر ميكرد ايا او پنير خود را پيدا كرده است يا نه يا اينكه به دنبال او به درون هزار تو امده است.

و روي ديوار نوشت:

اعتقادات قديمي ما را به پنير جديدهدايت نمي كند.

هاو هنوز پنيري پيدا نكرده بود . هاو اكنون متوجه احساساتش نسبت به پنير شده بودو به اين فكر مي كرد

وقتي ببني كه مي تواني پنير جديدي پيدا كني واز ان لذت ببري مسيرت را تغيير خواهي داد.

هاو الان دريافته بود كه بايد زودتر با تغييرات كنار بيايد.

هاو در هزار تو مي دويد و مطلبي به خاطرش رسيد و ان را زود روي ديوار نوشت:

زود متوجه تغييرات كوچك شدن به ما كمك مي كند تا خود را با  تغييرات بزرگ تري كه در راهند تطبيق دهيم.

با نيرو به درون راهي كه در پيش گرفته بود حركت كرد و بزرگترين ذخيره اي كه در طول عمرش را ديده بود روبروي خود ديد بعد از ان اسنيف و اسكاري را ديد كه مشغول خوردن هستند و به انها سلام كرد و انها جواب دادند.

ايندفعه هاو كفش هايش را از پا در اورد و روي زمين نيانداخت بلكه دور گردن خود انداخت تا از تغييرات عقب نماند و شيرجه اي جانانه در پنير ها زد.

و بعد از اين كه خوب سير شد روي ديوار نوشت:

تغييرات رخ مي دهد انها مدام پنير را جابجا مي كنند انتظار تغيير را داشته باشيد اماده باشيد كه پنير را بردارد

روند تغييررا زير نظر داشته باشيدمرتب پنير را بو بكشيد تا بدانيدچه زماني دارد كهنه مي شود به سرعت با تغيير سازگار شويد

هرچه سريع تر دست از پنير قديمي برداريد  زود تر از پنير جديد لذت مي بريد تغيير كنيد همراه پنير حركت كنيد

از تغيير لذت ببريد زحمت سفر را به خود بخريد و از طمع پنير جديد لذت ببريداماده باشيد به سرعت تغيير كنيد و از ان بارها و بارها لذت ببريد آنها دائم پنير را جابجا مي كنند.

هاو بهد از نوشتن جملات روي ديوار به اين فكر مي كرد كه هم آيا تغيير را پذيرفته است يا نه!

 

پایان

روند تغييررا زير نظر داشته باشيدمرتب پنير را بو بكشيد تا بدانيدچه زماني دارد كهنه مي شود به سرعت با تغيير سازگار شويد

حواست به پنیرت باشه-

نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 10:2 |+|




به تازگي: