تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت پنجم داستان (آدم و حوا)

حوا
دوشنبه:
امروز صبح به اميد اين كه توجهش رو جلب كنه, اسمم رو بهش گفتم . اما توجهي نكرد. واسم عجيبه. اگه اون اسمش ره به من مي گفت حتما برام خيلي اهميت داشت و به گمونم از هر اسم ديگه اي واسم قشنگتر بود.
خيلي كم حرف مي زنه. شايد چون باهوش نيست و به اين مسئله حساسه و مي خواد پنهونش كنه. خيلي حيفه كه اين طوري فكر مي كنه، چون باهوش بودن هيچ اهميتي نداره، ارزش واقعي تو قلب انسانه! اميدوارم بتونم بهش بفهمونم كه يه قلب مهربون عاشق واسه انسان بزرگترين ثروته و بدون اون حتا با داشتن هوش زياد انسان فقيره!
نه! هيچ علاقه اي به اسم من نداره. سعي كردم نا اميديم رو پنهون كنم اما به گمونم موفق نشدم. رفتم ساحل خزه پوش و پاهام رو تو آب فرو كردم. هميشه وقتي به وجود يه هم صحبت، يه نفر كه نگاش كنم و باهاش حرف بزنم نياز دارم، ميآم اينجا... اون اندام سفيد دوست داشتني كه رو آب بركه نقاشي شده برام كافي نيست، اما به هر حال يه چيزي هست و يه چيزي بهتر از تنهايي محضه! وقتي حرف مي زنم حرف ميزنه. وقتي ناراحتم، ناراحته و با دلسوزي آرومم مي كنه. بهم مي گه: ناراحت نباش دختر تنهاي بيچاره، من دوستت باقي مي مونم اون براي من دوست خوبيه و تنها كسيه كه دارم: اون خواهر منه!
هيچ وقت نمي تونم اولين باري كه تنهام گذاشت رو فراموش كنم! قلبم داشت از غصه تو سينه ام آب ميشد. با نااميدي گفتم، او تمام هست و نيست من بود! اكنون رفته است! بشكن! قلبم! ديگر توان ادامه اين زندگي در من نيست! صورتم رو تو دستام گرفتم ديگه هيچ كسي نبود كه آرومم كنه. وقتي بعد از يه مدت دستام رو از رو صورتم برداشتم، اون دوباره اونجابود، مثل هميشه سفيد و براق و قشنگ. منم پريدم تو بغلش! اين ديگه شادي محض بود. قبلا هم شادي رو مي شناختم اما اين حس يه چيز ديگه بود، مثل خلسه! ديگه بعد از اون هيچ وقت بهش شك نكردم. بعضي وقتا پيداش نمي شد- شايد يه ساعت، شايد يه روز كامل- اما من منتظر مي موندم و به اومدنش شك نمي كردم! مي گفتم: سرش شلوغه يا رفته سفر اما بر مي گرده. همين طور هم بود:
هميشه بر مي گشت، شباي تاريك پيداش نمي شد، چون خيلي ترسو بود، اما وقتي آسمون مهتابي بود سر و كله اش پيدا ميشد. من از تاريكي نمي ترسم، اما خوب اون از من كوچكتره و بعد از من به دنيا اومده بارها و بارها به ديدنش رفتم. وقتي زندگي سخت ميشه اون تنها پناه منه!
آدم
شنبه:
ديروز وقتي داشت مثل هميشه خودش رو تو آب بركه تماشا ميكرد، افتاد تو آب! داشت خفه ميشد و گفت تو بد وضعيتي بوده.
اين ماجرا باعث شده واسه موجوداتي كه اونجا زندگي ميكنند و بهش ماهي ميگه ، غصه بخوره. هنوزم هر موجودي رو ميبينه يه اسمي بهش ميچسبونه، در حالي كه اونا اصلا نيازي به اسم ندارن و وقتي صداشون ميكني به سمتت نمي آن! اما اين موضوع واسه اون هيچ اهميتي نداره! در هر صورت ديشب كلي از همين موجودات از آب گرفت و تو رختخواب من گذاشت تا گرم نگهشون داره، الان متوجهشون شدم اما به نظرم به هيچ وجه خوشحال تر از گذشته نيستن، فقط يه كمي آرومتر شدن. وقتي شب بشه همشون رو بيرون ميريزم و هيچ وقت ديگه باهاشون نمي خوابم چون خيلي سرد و مرطوبن و خوابيدن بينشون آزار دهنده است، مخصوصا وقتي چيزي تنت نباشه


 

نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:13 |+|




به تازگي: