شب شد و هر دو خسته به سوي خانه برگشتند و فردا دوباره به سوي ايستگاه رفتند ولي باز هيچ نيافتند شب شد و دوباره به خانه برگشتند هم با خود ميگفت كه پنير كجا رفته است پنير به ان بزرگي و در انديشه هاو نقش هزاز تو بسته شده بود و به فكر اين بود كه دوباره به هزار تو برود و پنير را پيدا كند.
اما از گفتن ان مي هراسيد چرا كه به اين وضع راحت عادت كرده بود.
هم هاو فردا به استگاه برگشتند و جستجو را ادمه دادند هاو كه گرسنگي بر او غالب شده جرات گفتن برگشتن به هزار تو را به خود داد و به هم گفت ولي هم نپذيرفت و مي گفت پنير خودم را مي خواهم.حالا ادم كوچولو ها به اين فكر مي كردند كه داشتن پنير براي انها چه نقشي در زندگي انها دارد .
در اين افكار بودند كه هاو روي ديوار نوشت :
هرچه پنير شما بريتان مهم باشد بيشتر مايل به حفظ ان هستيد.
ما اسنيف و اسكاري توانسته بودند در ايستگاه پنير ج به ذخيره بزرگي از پنير دست يافتند و از ان لذت مي بردند.
هاو بالا خره به هم گفت بيا راه بيافتيم و در هزار تو يه جستجو ادامه بديم.
اما هم مخالفت مي كرد و هاو تصميم گرفت به تنهايي وارد هزار تو شود.
و كفش هاي خود را به پا كرد و روي ديوار نوشت
اگر تغيير نكني ممكن است منقرض شوي
سپس هاو مشتاقانه سرك كشيد و به داخل هزار تو رفت اول هراس به غلبه كرد و مي خواست برگردد ولي دوباره به حركت ادامه داد و در راهي كه مي رفت مقدار كمي پنير ديد و مقداري از ان را خورد و كمي هم به هم نگاه داشت و دوباره نو اميد در دل هاو شروع شد.
و روي ديوار نوشت
اگر نمي ترسيدي چه مي كردي
و به سمت هم راه افتاد و تكه پنيري را كه براي هم برداشته بود به او داد ولي هم قبول نكرد و گفت من پنير خودم را مي خواهم .
هاو با لبخندي به هم گفت :
دير شروع كردن بهتر است از هرگز شروع نكردن.
ولي بر روي هم هيچ تاثيري نگذاشت.
فرداي ان روز دباره به هزار تو برگشت به اميد اينكه دوستش هم هم به دنبال او بيايد.
هاو در را به تكه پنير هايي برخورد و انها را خورد و كمي از ان را در گوشه اي گذاشت تا هم انها را پيدا كند
و بالا ي ان نوشت :
مرتب پنير را بو كن تا بفهمي چه زماني دارد مانده مي شود.