حوا
چهارشنبه
يواش يواش داره برخوردمون با هم بهتر مي شه و بيشتر و بيشتر با هم آشنا مي شيم. ديگه از دستم فرار نمكنه اين خودش علامت خوبيه و نشون مي ده دوست داره كنارش باشم اين باعث خوشحالي من ميشه منم سعي مي كنم تا هر طوري مي تونم بهش كمك كنم اين طوري بيشتر تحويلم مي گيره!
تو يكي دو روز گذشته تموم كار نام گذاري موجودات رو كه به عهده ي اون گذاشته شده رو به عهده گرفتم اين باعث شد بتونه يه نفس راحت بكشه، چون هيچ استعدادي تو اين زمينه نداره و به همين خاطر كلي ازم ممنونه كه اين كار رو براش انجام ميدم نمي تونه واسه موجودات اسماي درست حسابي بذاره اما منم نمي ذارم بفهمه اين نقطه ضعفش رو مي دونم هر وقت موجود جديدي پيداش مي شه قبل از اين كه فرصت كنه مثل خنگا سكوت كنه واسش اسم مي ذارم اين طوري نمي ذارم شرمنده بشه و خجالت بكشه
اما من اين طوري نيستم تا چشمم به يه حيوون مي افته مي دونم چيه. لازم نيست حتا يه لحظه فكر كنم، سريع واسش يه اسم مناسب به ذهنم مي رسه انگار بهم الهام مي شه مي دونم كه اينطوريه چون تا چند ثانيه قبلش همچين اسمي رو بلد نبودم ... يه بار واسه يه حيون كه تازه سر و كله اش پيدا شده بود يه اسم خوب پيدا كردم اونقدر خوشحال شدم كه تا صبح خوابم نمي برد. چقدر يه چيز كوچيك، وقتي بدوني خودت به دستش اوردي مي تونه خوشحالت كنه
پنجشنبه
اولين اندوه من! ديروز باهام قهر كرد، انگار ديگه دوست نداره باهاش حرف بزنم، نمي تونستم باور كنم فكر كردم حتما اشتباهي شده، چون من دوست دارم پيشش باشم حرفاشو بشنوم پس چطوري ميتونه باهام نامهربون باشه وقتي هيچ كاري نكردم؟ اما آخرش فهميدم كه درست حدس زدم واسه همين رفتم جايي كه صبح روز اول خلقتمون اونحا ديدمش و هنوز نمي شناختمش و بهش بي اعتنا بودم اما اونجا ديگه برام خيلي غم انگيز شده بود هر چيز كوچيكي من رو ياد اون مي انداخت خيلي ناراحت بودم و نمي دونستم چرا، چون اين حس تازه اي بود و قبل از اون تجربه اش نكرده بودم همش مثل يه معما بود معمايي كه نمي تونستم حلش كنم
وقتي شب شد نتونستم تنهايي رو تحمل كنم رفتم سر پناه جديدي كه ساخته بود تا ازش بپرسم چه اشتباهي كردم و چطوري ميتونم اشتباهم رو جبران كنم تا دوباره باهام مهربودن بشه اما اون توي بارون من رو از اونجا بيرون كرد و اين اولين اندوه من بود.
آدم
پنجشنبه
واسه اين كه زير بارون نمو نم يه سر پناه ساختم اما اونجا هم نتونستم آرامش داشته باشم اون موجود جديد مزاحم شد وقتي سعي كردم بيرونش كنم از سوراخايي كه باهاش مي بينه آب بيرون مي اومد اون با پشت پنجه هاش پاكشون ميكرد از خودش صدايي در مي آورد كه حيوونا وقتي ناراحتن در مي آرن
حوا
يكشنبه
دوباره همه چيز دلپذير شد و از اين بابت خوشحالم ، اما روزهايي كه گذشت روزهاي خيلي سختي بود سعي مي كنم تا مي تونم به اون روزا فكر نكنم.
آدم
دوشنبه
موجود جديد گفت اسمش حواست. مشكلي نيست، اعتراضي ندارم، مي گفت وقتيم بخوام صداش كنم بايد از اين اسم استفاده كنم من هم گفتم كه لزومي به انجام اين كار نمي بينم اما با وجود اين قبول دارم كه اسم خوبي داره و باعث ميشه بهش احترام بيشتري بذارم مي گه نبايد بهش بگم آن و بايد براش از ضمير او استفاده كنم هنوز به اين موضوع شك دارم