تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت دوم داستان (چه کسی پنیر مرا جابجا کرده است؟)

 

انها راهرو هاي خالي را به خاطر مي سپاردند و در جاهاي ديگر هزار تو به جستجو مي كردند.

اما اسنيف جهت كلي پنيررا با بو كشيدن به وسيله دماغ بزرگش پيدا مي كرد و اسكاري به سرعت پيش مي رفت.

همان طور كه انتظار مي رفت گاهي در هزار تو گم ميشدند و يا در جهت اشتباه پيش مي رفتند و غالبا به ديوارهايي  بر مي خوردند .

ولي پس از مدتي راهشان را دوباره پيدا مي كردند.

دو ادم كوچولو يعني هم وهاو نيز مثل موش ها از تونايي هاي خود يعني فكر كردن و يادگيري از تجربيات گذشته استفاده مي كردند.ما انها براي پيدا كردن پنير به مغز هاي پيچيده خود براي پيدا كردن روش هاي پيچيده تر متكي بودند.

بعضي وقت ها نتيجه كارشان خوب بوداما در مواقعي ديگر اعتقادات واحساسات نيرومند انساني انها غالب مي شد و نگرش انها را به مسائل تيره وتار مي كرد.

به هر صورت اسنيف و اسكاري و هم هاو به روش هاي خود در يافته بودند كه به دنبال چه چيزي هستند. يك روز در انتها ي يكي از راهروها در ايستگاه پنير ق هر يك از انها پنير مورد علاقه خود را پيداكرد.

از آن روز به بعد هر روز صبح موش ها و ادم كوچولوها در لباس هاي مخصوص دويدن به سمت ايستگاه پنير ق روانه مي شدند. طولي نكشيد كه هر يك از انها برنامه روزانه خاصي براي خود تدوين كردند.

اسنيف و اسكاري به بيدار شدن در صبح زود و دويدن به سمت پنير ادامه دادند و همواره يك روال را پيش مي گرفتند.

موش ها وقتي به مقصد مي رسيدند كفش هاي خود را از پايشان در مي اوردند و دور گردن خود مي انداختند.

تا در هنگام لزوم از انها استفاده كنند. و از پنير خود لذت مي بردند.

در شروع هم وهاو نيز هر روز صبح به طرف ايستگاه پنير ق مي شتافتند تا از پنير لذيذي كه انتظارشان را مي كشيد لذت ببرند.انها  روي ديوار براي خود نوشته بودند:

..داشتن پنیر شما را خوشحال ميسازد..

هم هاو كم كم ديرتر از خواب بلند مي شدند و قدم زنان به سوي ايستگاه مي رفتند.

اما پس از چندي يك روز صبح كه از خواب بيدار شده بودند و قدم زنان به سوي ايستگاه مي امدند يك دفعه با يك صحنه عجيب رو به رو شدند و آن اين بود كه ديگر پنيري نبود .ادم كوچولو ها انگار با عجب ترين صحنه روبرو شده بودند  و سراسيمه اين طرف را بگر انطرف را بگرد ولي از پنير هيچ نشانه اي نبود .

در همين لحظات اسنيف و اسكاري امدند و با ديدن ان صحنه اصلا تعجب نكردند چون انها متوجه شده بودند كه پنير كوچك و كوچك تر مي شود و همچنين از تازگي افتاده و رنگش كدر شده است.

آنها سريع كفش هاي خود را به پا كردند و دوباره در هزار تو به جستجو ادامه دادند.

اما از حال هم وهاو بگويم انها همچنان به نگاه كردن اين طرف وان طرف ادامه مي دادند و با خود مي گفتند پنير به ان بزرگي كجا رفته است چه كسي پنير را جابجا كرده است اين جمله اي بود كه انها مدام تكرار مي كردند.

 

نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:46 |+|




به تازگي: