تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت سوم داستان (آدم و حوا)

آدم
چهارشنبه:
اي كاش حرف نمي زد، هميشه در حال حرف زدنه. شايد به نظر برسه دارم به اون موجود بيچاره تهمت مي زنم, اما اين قصد رو ندارم. تا پيش از اين صداي هيچ انساني رو نشنيده بودم و هر صداي تازه و عجيبي كه مزاحم آرامشم بشه گوشم رو اذيت مي كنه. اين صداي جديدي بيش از اندازه به من نزديكه، درست كنار شونه ام، بغل گوشم، اول يه طرف بعد طرف ديگه، من فقط به صداهايي عادت دارم كه از من دور باشن

حوا
پنجشنبه
در مورد فاصله ها دارم شناخت بهتري پيدا مي كنم، قبل از اين آنقدر به داشتن همه چيزهاي قشنگ علاقه داشتم كه مثل گيجا فقط دست رو طرفشون دراز مي كردم، بعضي وقتا خيلي دور بودن و بعضي وقتا فقط چند سانتي متر باهام فاصله داشتن اما من فكر مي كردم چند متر ازم دورن، خيلي وقتا كلي هم خار تو اين فاصله بود! اينطوري يه درسي رو ياد گرفتم، در ضمن واسه خودم يه قانون ساختم: اين اولين قانون من: يك تجربه ي زخمي از خار دوري مي كند! به گمونم واسه كسي به سن و سال من نتيجه گيري خوبيه.

آدم
سه شنبه:
امروز هوا ابريه، از شرق باد مي وزه، به گمونم ما بارون خواهيم داشت.... ما؟ اين كلمه ديگه از كجا اومده؟ ... حالا يادم اومد، اون موجود جديد ازش استفاده ميكنه

جمعه:
زندگيم ديگه به شادي گذشته ها نيست

شنبه:
موجود جديد زيادي ميوه ميخوره. همين روزاست كه ميوه هامون ته بكشن! ميوه هامون! ميوه هاي ما! اين كلمه اونه، البته از بس شنيدمش ديگه كلمه منم هست. امروز صبح مه سنگيني همه جا رو پوشونده بود. من توي مه بيرون نمي رم. اما موجود جديد مي ره. تو هر آب و هوايي بيرون مي ره. و هي حرف ميزنه، اينجا يه زماني خيلي ساكت و دلپذير بود.

حوا
يكشنبه:
تمام هفته رو بهش چسبيده بودم و هر جا ميرفت دنبالش ميرفتم. سعي مي كردم با هم آشنا بشيم. مجبور بودم فقط خودم حرف بزنم چون اون خيلي خجالتيه، اما اشكال نداره، به نظر مي رسيد از اين كه من رو كنارش مي بينه خوشحاله، منم تا مي تونستم از كلمه ي ما استفاده مي كردم، چون انگار اينطوري بيشتر باهام صميمي ميشه

آدم
يكشنبه:
امروزم به هر جون كندني بود گذشت. يكشنبه ها دارن هي بيشتر و بيشتر خسته كننده ميشن. يكشنبه رو گذاشتن واسه استراحت! ( قبلش هم شش تا از اين روزا رو تو هر هفته داشتم)
 

نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:43 |+|




به تازگي: