|
|
باران نمی شوم
باران نمي شوم  که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم. ابر مي شوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه کني...
پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟ پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟ يا كه پنداشتي من عروسك بچگي هاي توام كه فقط تو عاشقش باشي؟ تو دستان آزمند مرا نديدي كه ملتمسانه بسوي تو دراز شده بود تو ندانستي كه دستان سرد من جوياي گرمي تپش هاي قلب تو بود تو ندانستي كه اشك من در پي سوداي سيه چشمان زيباي تو بود يا تو ندانستي كه عشق من، نه هوس كه تجلي روياي وفاي بي رياي تو بود تو بنيادم را به غم، گفتارم را به درد و نفسهايم را به آْه آميختي تو را به سرنوشت، نامت را به باد و خاطره ات را به ياد مي سپارم
نوشته شده توسط
تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
و ساعت 14:22
| +|
|
|