آدم
دوشنبه:
اين موجود جديد موبلند, خيلي داره مزاحم ميشه! هميشه داره ول مي گرده و هر جا مي رم دنبالم مياد! از اين كارش خوشم نمي ياد! به اين كه كسي همراه من باشه عادت ندارم، اي كاش بره پيش بقيه حيوونا....
حوا
يكشنبه:
هنوز اون بالاست! انگار داره استراحت مي كنه! البته اين فقط بهونه شه! وگرنه يكشنبه كه روز استرحت نيست! شنبه رو واسه اين كار گذاشتن! اين موجود فقط دوست داره استراحت كنه! اين همه استراحت خسته ام مي كنه. اين كه همش بشينم و به اون درخت نگاه كنم همه خسته ام مي كنه تعجب مي كنم اين موجود واسه چي ساخته شده: هيچ وقت نديدم كاري انجام بده
دوشنبه:
ديشب ماه شل شد و سُر خورد و از آسمون افتاد پايين- چه مصيبت بزرگي! وقتي بهش فكر مي كنم دلم مي گيره بين چيز اي قشنگ و زينتي هيچ چيزي تو خوشگلي به پاي ماه نمي رسه بايد محكم تر مي بستنش. اي كاش بشه دوباره بتونيم اونو سر جاش برگردونيم نمي شه حدس زد كجا رفته و تازه مطئنم هر كي دستش بهش برسه قايمش مي كنه چو ن اگه خودمم بودم همين كار رو مي كردم. تو هر مورد ديگه اي مي تونم صادق باشم ولي تازگي دارم متوجه ميشم كه تموم وجودم عشق به زيباييه خوب اينطوري نمي شه به من اطمينان كرد و ماه يكي ديگه رو به من سپرد ! تازه وقتي نمي دونه ماهش پيش منه! اگه تو روز يه ماه پيدا كنم به صاحبش برش مي گردونم چون مي ترسم يكي اونو دست من ببينه اما اگه تو تاريكي پيداش كردم يه بهونه اي پيدا مي كنم تا به هيشكي چيزي در موردش نگم! چون عاشق ماهم خيلي قشنگ و عاشقانه است كاشكي مي شد پنج شيش تا ماه داشتيم اونوقت ديگه هيچوقت نمي خوابيدم: هيچوقت از اين كه توي ساحل روي خزه ها دراز بكشم و اونارو تماشا كنم خسته نمي شدم ستاره ها هم خوبند ! كاشكي مي شد چند تا از اونا رو بچينم تا روي موهام بذارمشون! اما به گمونم هرگز نتونم! حتماً تعجب ميكنيد اگه بفهميد چقدر از ما دور هستند! .....
سه شنبه:
اونا ديشب ماه رو سر جاش برگردوندن و من كلي خوشحال شدم! اين از درست كاريشونه! ماه دوباره سُر خورد پايين افتاد اما ديگه ناراحت نشدم. وقتي ادم همسايه هايي به اين خوبي داره ديگه لازم نيست نگران باشه، اونا ماه رو بر مي گردونن. كاش مي تونستم واسه تشكر ازشون يه كاري كنم. دوست داشتم مي تونستم براشون چند تا ستاره بفرستم چون ما بيشتر از نيازمون ستاره داريم. البته منظورم منه! نه ما! چون مي دونم اون موجود به اين چيزا هيچ اهميتي نمي ده.
نه ذوق داره ، نه مهربونه!
ديروز عصر، موقع تاريك شدن هوا ديدم كنار بركه دراز كشيده و داره سعي مي كنه ماهياي خالدار كچولويي كه اونجا بازي مي كردن رو بگيره . منم مجبور شدم اونقدر كلوخ طرفش پرت كنم تا باز بره بالاي درخت دست از سر اون ماهياي بيچاره برداره. گاهي از خودم مي پرسم اين موجود واقعا به چه دردي ميخوره؟ اصلا قلب داره؟ راس راسي هيچ احساسي به اون موجوداي كوچولوي و دوست داشتني نداره؟ يكي از كلوخا به پشت گوشش خورد و اون به حرف اومد . هيجان زده شده بودم چون اولين باري بود كه صداي كسي جز خودم رو ميشنيدم كلمه هايي كه گفت رو نفهميدم اما به نظرم با معني رسيدن.
از وقتي فهميدم مي تونه حرف بزنه ازش خوشم اومده واسه اين كه عاشق حرف زدن هستم هميشه دارم حرف ميزنم حتي توي خواب! به نظر خودم خيلي جذابم! اما اگه كس ديگه اي ر و داسته باشم كه باهاش حرف بزنم جذابتر از اينم مي شم اگه بخوام مي تونم يه ريز براش حرف بزنم.....