تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت آخر داستان (تخت ابونصر)

 تخت ابو نصر
«« قسمـت آخـــــــــــــــــــــر »»

زنی که روی قالیچه دراز کشیده بود با خودش زمزمه می کرد گفت:« شما ماشالا چقدر حوصله دارین! می خوان بیان، می خوانم هرگز سیام نیان.(رویش را به ساززن ها کرد): رحیم خان قربون دستت! یه دسگاه ساز حسابی بزن.»
رحیم خان قانون زن با صورت قرمز و مطیع فورا ً روی ساز خود خم شد و به آهنگ مخصوصی شروع به نواختن کرد. مرد کوتاه آبله رویی که پهلویش نشسته بود، دنبک را برداشت و به همان آهنگ یک ترانه جهرمی را می خواند:
« بلندی سیل عالم می کنم من، یار جونی،
نظر بر دوسو دشمن می کنم من، یار جونی،
یکیم شب دیگه مارو نگهدار، یار جونی،
که فردا درد سر کم می کنم من، یار جونی، مهربونی،
به قربونت می رم تو که نمی دونی،
سر دو دو می رم خونیه فلونی، یار جونی،
صدای نی می یاد، نالیه جوونی، یار جونی، عزیز من، دلبر من،
ازین گوشه ی لبات کن منزل من!...»
زن ها می خندیدند و گیلاس های شراب را به سلامتی یکدیگر به هم می زدند؛ اما خورشید گیلاس خود را بلند کرد و به سلامتی « گورست» سر کشید.
***
ناگهان از پشت درخت ها هیکل بلند و تاریکی که لباس زر دوزی به بر داشت، مثل اینکه چراغ چشمش را می زد، پشت سایه ی درخت ایستاد و صورتش را پایین گرفت. بعد صدای خفه ای از جانب او آمد که گفت:« خورشید، خورشید...»
صدای او آهنگ گورست داشت. خورشید گیلاس شراب را پر کرد، برداشت و به طرف صدا دوید. به خیالش که گورست محض شوخی پشت درخت ها قایم شده؛ ولی همین که جلو هیکل تاریک رسید، دید که یک دست استخوانی خشک شده، گیلاس را از او گرفت و دست دیگری محکم دور کمرش پیچید. خورشید دستش را به گردنبند او انداخت؛ اما همین که هیکل ترسناک ، گیلاس را با حرکت خشکی سر کشید و صورت وحشتناک مرده را دید، چشم هایش را بست و فریاد کشید و لب خود را چنان گزید که خون از آن جاری شد.
با حرکت سریع غیر منتظره ای، دهان سیمویه روی گلویه خورشید چسبید، مثل اینکه می خواست خون او را بمکد، ناگهان در اثر شراب و فریاد خورشید مستی سنگینی که تا کنون جلو چشم سیمویه را گرفته بود، از سرش پرید. مثل اینکه پرده ای از جلو چشمش افتاده و به وضع و موقعیت حقیقی خود آگاه شد. اصلا ً حالت صورت این زن او را هشیار کرد. چون علاوه بر شباهت ، همان حالتی بود که صورت خورشید در زندگی سابقش داشت و آشکارا دید که این زن از زور ترس و وحشت خود را به او تسلیم کرده بود. در صورتی که چنگالش به گردنبند بود، همان طوری که در زندگی سابقش خورشید نسبت به او علاقه نشان داده بود و تا حالا با یک امید موهوم زنده بود! به امید عشق موهومی سالها در قبر انتظار خورشید را کشیده بود!...
یک مرتبه خورشید را رها کرد و مثل اینکه قوای مجهولی از او سلب شده با وزن سنگینی روی زمین غلتید.
خورشید مثل کسی که از چنگال کابوس هولناکی آزاد شده باشد، دوباره فریاد کشید و از هوش رفت.
در همین وقت دکتر وارنر و فریمن و گورست با اینگا وارد شدند. همین که خواستند سیمویه را از زمین بلند کنند، دیدند تمام تنش تجزیه و تبدیل به یک مشت خاکستر شده و یک لکه بزرگ شراب روی لباسش دیده می شد. جواهرات و لباس و قداره ی او را برداشتند و مراجعت کردند. دکتر وارنر شبانه به دقت روی آنها را نمره گذاشت و ضبط کرد.
***

نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:50 |+|




به تازگي: