تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت دوازدهم داستان (تخت ابونصر)

 تخت ابونصر
« قسمت دوازدهم »
خورشید دست خود را با تردستی و حرکت ظریفی از دست او بیرون کشید. دوباره لبخند زد، دندانهای محکم و سفیدش بیرون افتاد و گفت: :« تو هم دلت سرید؟»چون خورشید نمی دانست که مهمان او سیمویه مرزبان است این جمله تا ته قلب سیمویه اثر کرد. آیا زن جادو به او دستور نداده بود که برای تقویت و جوانی باید با دختران باکره معاشرت بکند و دختران اعیانی که به او معرفی کردند، هیچکدام را نپسندیده بود! این پیشامد کافی بود که سیمویه دل خود را ببازد و حقیقتا ً دل سیمویه سرید! با وجود شرطی که با زن اولش گوراندخت کرده بود، از این روز به بعد تمام هوش و حواسش پیش دختر بیابانی بود. چندین بار پیشکش هایی برایش فرستاد و بالاخره با وجود بهتان و نارواهایی که زن اولش از روی حسادت به خورشید می زد و خود او را تهدید به کشتن کرده بود، رسما ً به خواستگاری خورشید فرستاد و شب عروسی جشن مفصلی بر پا کرد.
همان شب وقتی سیمویه به طرف برم دلک رفت، آتش زیادی افروخته بودند، مهمان ها هلهله می کشیدند، کف می زدند، شراب می نوشیدند و دور آتش می رقصیدند. صورت های برافروخته و مست آنها جلو آتش زبانه می کشید و به طرز وحشتناکی روشن شده بود. سیمویه مطابق سنت، از میان جمعیت گردش کنان دنبال خورشید می گشت. تا بالاخره جلو مجلسی رسید که خنیاگران مشغول ساز و آواز بودند. خورشید با لباس جواهر دوزی کنار مجلس روی کنده ی درخت نشسته بود. سیمویه از پشت درختان سه بار خورشید را صدا زد. خورشید با حرکت دلربائی از توی سینی یک جام شراب ارغوانی برداشت، به طرف سیمویه رفت و جام را به دست او داد. سیمویه دستش را به کمر خورشید انداخت و آهسته زیر درختان کاج پنهان شدند. بعد به تنه ی درختی تکیه کرد و اندام باریک و پر حرارت خورشید را در‌آغوش کشید و روی سینه ی فراخ خود فشار داد. خورشید چشم هایش را بهم گذاشت سیمویه جام شراب ارغوانی را که از دست خورشید گرفته بود تا ته سر کشید. جام را دور انداخت و لب های خود را به طرف دهان نیمه باز خورشید برد؛ ولی خورشید سر خود را برگردانید و لبهایش روی گردن او چسبید. ناگهان شراب قوی و سوزان در تمام رگ و پی سیمویه ریشه دوانید و سیمویه از حال رفت. پاهایش لرزید و سرمایی از دست ها و پاهایش به قلب او نفوذ کرد. بعد دیگر نفهمید چه شده است.
حالا به نظر سیمویه می آمد که از خواب مستی خود بیدار شده؛ ولی هنوز بخار شراب جلو خاطره و فکر او پرده ی تاریکی گسترده بود. افکارش همه در بخار لطیف شراب موج می زد و می جوشید و در تمام هستی خود عشق سوزان و دیوانه واری برای خورشید حس می کرد. تشنه ی خورشید بود. احتیاج به تن گرم ، چشم های گیرنده و اندام باریک خورشید داشت. احتیاج به ...
 

نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:43 |+|




به تازگي: