تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت یازدهم داستان (تخت ابونصر)

تخت ابونصر
« قسمت یازدهم »
از تابوت بیرون آمد و به طرف پنجره اتاق رفت و پنجره را که وارنر فراموش کرده بود محکم ببندد، باز کرد و خارج شد. هیکل بلند سیاه و خشک او با قدم های شمرده به طرف آبادی « دست خضر» روانه گردید.
نسیم ملایمی می وزید، آسمان مثل سرپوش سربی سنگین و شفاف بود و روشنایی خیره کننده ای از ماه به نظر می آمد پایین آمده است، روی تپه و ماهور پراکنده شده بود که طبیعت را بی جان و رنگ پریده جلوه می داد. مثل اینکه این منظره مربوط به این دنیا نبود. دست راست دروازه ی تخت جمشیدی با سنگ سیاهش یگانه بنایی بود. که از زمان سابق بر پا بود. باقی دیگر گودال ها و مغاک هایی که تل های خاک کنارش کود شده بود. سایه ی سیمویه بلند تر از خودش دنبال او روی زمین کشیده می شد.
در این وقت زوزه ی اینگا از توی تالار بلند شد؛ ولی سیمویه بی آنکه التفاتی بکند، قدم های مرتب و بلند بر می داشت، مثل اینکه به وسیله ی کوک و یا قوه ی مجهولی به حرکت افتاده باشد. نگاهش خیره و براق به زمین دوخته شده بود، گویا مهتاب چشمش را می زد و به نظر می آمد که هنوز ملتفت تغییرات و وضعیت کنونی با زمان خودش نشده بود. افکارش در بخار لطیف شراب موج می زد، همان شراب ارغوانی سوزان که از دست خورشید گرفت و نوشید و بیهوش شد!!!
در آبادی دست خضر و برم دلک از دور چند چراغ می درخشید؛ اما سیمویه مثل اینکه آخرین نئشه ی شرابی که نوشیده بود از سرش بیرون نرفته باشد، در یادبود آخرین دقایق زندگی سابقش غوطه ور بود. یک نوع زندگی افسانه مانند، محو و مغشوش، یک نوع زندگی شدید و پر حرارت در باقی مانده ی یادبود های زندگی پیشین خود می کرد. او تصور می کرد که در املاک سابق خودش قدم می زند، همه ی فکر اومتوجه خورشید بود. یادبود های مخلوط و محو از اولین برخوردی که با خورشید کرده بود در مغزش مجسم شده و جان گرفته بود. مثل اینکه زندگی او فقط مربوط به این یادبودها بود و به عشق آن زنده شده بود!
سیمویه مجلس اولین برخورد خود را با خورشید به یاد آورد! آن روزی که با چند تن از گماشتگان خود به شکار رفته بود. در بیابان خسته و تشنه به چادری پناه آورد. یک دختر بیابانی با چهره ی گیرنده و چشم های درشت و تابدار جلو چادر آمد. بر جستگی پستانهای لیمویی او از زیر پیراهن سرخ چین دار نمایان بود. تنبان بلند و گشادی تا مچ پایش پایین آمده بود و پول های طلایی جلو سربند او آویخته بود. با لبخند دلربائی دولچه ی چرمی که پر از دوغ سرد مثل تگرگ بود از چاه بیرون آورد و به دست او داد.
وقتی سیمویه دولچه ی دوغ را به او رد کرد، دست دختر را در دست خودش گرفت و فشار داد. خورشید دست خود را با تردستی و حرکت ظریفی از دست او بیرون کشید. دوباره لبخند زد، دندانهای محکم و سفیدش بیرون افتاد و گفت: ...

 

نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:42 |+|




به تازگي: