تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت آخر داستان (تخت ابونصر)

 

 تخت ابو نصر
«« قسمـت آخـــــــــــــــــــــر »»

زنی که روی قالیچه دراز کشیده بود با خودش زمزمه می کرد گفت:« شما ماشالا چقدر حوصله دارین! می خوان بیان، می خوانم هرگز سیام نیان.(رویش را به ساززن ها کرد): رحیم خان قربون دستت! یه دسگاه ساز حسابی بزن.»
رحیم خان قانون زن با صورت قرمز و مطیع فورا ً روی ساز خود خم شد و به آهنگ مخصوصی شروع به نواختن کرد. مرد کوتاه آبله رویی که پهلویش نشسته بود، دنبک را برداشت و به همان آهنگ یک ترانه جهرمی را می خواند:
« بلندی سیل عالم می کنم من، یار جونی،
نظر بر دوسو دشمن می کنم من، یار جونی،
یکیم شب دیگه مارو نگهدار، یار جونی،
که فردا درد سر کم می کنم من، یار جونی، مهربونی،
به قربونت می رم تو که نمی دونی،
سر دو دو می رم خونیه فلونی، یار جونی،
صدای نی می یاد، نالیه جوونی، یار جونی، عزیز من، دلبر من،
ازین گوشه ی لبات کن منزل من!...»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:50 |+|
قسمت سیزدهم داستان (تخت ابونصر)

تخت ابونصر
«قسمت سیزدهم»

تشنه ی خورشید بود. احتیاج به تن گرم ، چشم های گیرنده و اندام باریک خورشید داشت. احتیاج به روشنایی، به هوای آزاد و ساز داشت. مثل اینکه مستی او هنوز از سرش در نرفته بود. صدای دور و خفه ی سازی که در جشن عروسی او می نواختند در گوشش زنگ می زد. میان همهمه و جنجال، صورتها، رقص غلامان و کنیزان در جلو آتش که همه به طور محو و پاک شده، به شکل دود در مغزش نمودار می گردیدند و سپس محو می شدند بعد منظره ی دیگر جلوه گر می شد، خورشید را جستجو می کرد. صورت او جلو چشمش بود.
شبح پر از احساسات شهوتی سیممویه با قدم های شمرده و حالت خشک، گردن شق و بی حرکت از آبادی دست خضر گذشته و به طرف برم دلک رهسپار گردید و سایه ی دراز او به دنبالش به زمین کشیده می شد.
***


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:27 |+|
قسمت دوازدهم داستان (تخت ابونصر)

 

 تخت ابونصر
« قسمت دوازدهم »
خورشید دست خود را با تردستی و حرکت ظریفی از دست او بیرون کشید. دوباره لبخند زد، دندانهای محکم و سفیدش بیرون افتاد و گفت: :« تو هم دلت سرید؟»چون خورشید نمی دانست که مهمان او سیمویه مرزبان است این جمله تا ته قلب سیمویه اثر کرد. آیا زن جادو به او دستور نداده بود که برای تقویت و جوانی باید با دختران باکره معاشرت بکند و دختران اعیانی که به او معرفی کردند، هیچکدام را نپسندیده بود! این پیشامد کافی بود که سیمویه دل خود را ببازد و حقیقتا ً دل سیمویه سرید! با وجود شرطی که با زن اولش گوراندخت کرده بود، از این روز به بعد تمام هوش و حواسش پیش دختر بیابانی بود. چندین بار پیشکش هایی برایش فرستاد و بالاخره با وجود بهتان و نارواهایی که زن اولش از روی حسادت به خورشید می زد و خود او را تهدید به کشتن کرده بود، رسما ً به خواستگاری خورشید فرستاد و شب عروسی جشن مفصلی بر پا کرد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:43 |+|
قسمت یازدهم داستان (تخت ابونصر)

تخت ابونصر
« قسمت یازدهم »
از تابوت بیرون آمد و به طرف پنجره اتاق رفت و پنجره را که وارنر فراموش کرده بود محکم ببندد، باز کرد و خارج شد. هیکل بلند سیاه و خشک او با قدم های شمرده به طرف آبادی « دست خضر» روانه گردید.
نسیم ملایمی می وزید، آسمان مثل سرپوش سربی سنگین و شفاف بود و روشنایی خیره کننده ای از ماه به نظر می آمد پایین آمده است، روی تپه و ماهور پراکنده شده بود که طبیعت را بی جان و رنگ پریده جلوه می داد. مثل اینکه این منظره مربوط به این دنیا نبود. دست راست دروازه ی تخت جمشیدی با سنگ سیاهش یگانه بنایی بود. که از زمان سابق بر پا بود. باقی دیگر گودال ها و مغاک هایی که تل های خاک کنارش کود شده بود. سایه ی سیمویه بلند تر از خودش دنبال او روی زمین کشیده می شد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:42 |+|
قسمت دهم داستان (تخت ابونصر)

  تخت ابونصر
 « قسمت دهم »
 
گورست:« من گمان نمی کردم که حقیقتا ً جدی است، در این صورت خواهم ماند.»
 بعد از شام دکتر وارنر و رفقایش سنگی را به زحمت جلو در اتاق خواب کشیدند. وارنر پیه سوز جلو مومیایی را که ماده سیاهی ته آن چسبیده بود، روشن کرد و بخوردان برنز را از توی تابوت برداشت و به تالار آمد و پرده جلو در را انداخت. فریمن فرش را تا نصفه پس زد، بعد بخور دان را آتش کرد. وارنر یک مشت کندر و اسفند و صندل که قبلا ً تهیه کرده بود، روی گل آتش پاشید. دود غلیظ و معطری در هوا پراکنده شد. بعد دور خود با ذغال دایره ایی کشید. کاغذ پوستی را از جیبش در آورد، جلو بخوردان ایستاد و از روی کاغذ با صدای بلند مشغول خواندن عزایم شد. فریمن و گورست ساکت ته تالار روی صندلی نشسته و تماشا می کردند و اینگا جلوی پای آنها خوابیده بود. وارنر کلمات عجیبی را خیلی شمرده می خواند که معنی آنها را خودش هم نمی دانست؛ ولی در ضمن خواندن عزایم، طلسم جداگانه ای که رویش خطوط هندسی ترسیم شده بود از دستش لغزید و در بخوردان جلوی او افتاد و سوخت بی آنکه او ملتفت بشود، در میان دود و بخور معطر، حالت مخصوصی به وارنر دست داد؛ سرش گیج می رفت و یک نوع لرز آمیخته با ترس و حالت عصبانی به او مستولی شد، به طوری که فاصله به فاصله صدایش می خراشید و جلو چشمش سیاهی می رفت.
 ناگهان اینگا که ظاهرا ً خواب و مطیع به نظر می آمد، بلند شد و به طرف در خیز برداشت و زوزه کشید؛ ولی گورست برای اینکه در مراسم عزایم خللی وارد نیاید، قلاده اینگا را گرفت و به زور او را برد و زیر میز خوابانید؛ در صورتی که سگ به حال شتاب زده جست و خیز می داشت و می خواست از اتاق بیرون برود. در همین وقت وارنر با صدای لرزانی چند کلمه ی نا مفهوم ادا کرد؛ ولی مثل اینکه پایش سست شد یا در اثر دود و کوشش فوق العاده گیج شده بود، به حالت عصبانی زمین خورد. گورست و فریمن او را برده، روی نیمکت خوابانیدند.
 همان وقت که طلسم در آتش افتاد، جلو روشنایی پیه سوز که بوی خوشی از آن پراکنده می شد، لرزه ای بر اندام مومیایی افتاد. عطسه کرد. سرش را بلند کرد و به حرکت خشکی از جایش برخاست. از تابوت بیرون آمد و به طرف پنجره اتاق رفت و پنجره را که وارنر فراموش کرده بود محکم ببندد، باز کرد و...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:30 |+|
قسمت نهم داستان (تخت ابونصر)

تخت ابونصر
« قسمت نهم »
هر گاه بر خلاف این اعجاز امر طبیعی دیگری اتفاق بیفتد که به آنها معتاد نیستیم، برایمان معجز به شمار می آید. اگر امروز یکی از دانشمندان موفق بشود که در لابراتوار خود یک موجود زنده را مدتی در حالت موت کاذب نگهدارد و به دلخواه خود این حالت را تولید بکند و بعد برای اثبات مدعای خود کتابی با فرمول های ریاضی و طبق قوانین فیزیکی و شیمیایی بنویسد، همه باور خواهند کرد. چون امروزه بشر از روی خود پسندی اعتقادش از طبیعت بریده شده و به واسطه کشفیات و اختراعاتی که کرده، خودش را عقل کل می پندارد و ادعا دارد که همه ی اسرار طبیعت را کشف کرده است؛ ولی در حقیقت از پی بردن به ماهیت کوچکترین چیزی ناتوان است. انسان مغرور، پرستش معلومات خود را مدرک قرار داده و می خواهد حادثات طبیعت مطابق فرمول های او انجام بگیرد. در قدیم بشر ساده تر و افتاده تر بود و بیشتر به معجزه اعتقاد داشته، به همین جهت بیشتر معجزه اتفاق می افتاده. می خواهم بگویم که نزدیک تر به طبیعت و قوانین آن بوده و بهتر می توانسته از قوای مجهول آن استفاده بکند. گمان نکنید که من مخالف علوم دقیق امروز هستم، بر عکس معتقدم که هر اتفاقی از آن غریب تر نباشد، بشر کشف نکرده است. اگر غیر از این نباشد، چیز مضحک و باور نکردنی خواهد بود.»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:22 |+|
قسمت هشتم داستان (تخت ابونصر)

  تخت ابو نصر
 « قسمت هشتم»
 گورست:« من گمان می کردم که شوخی می کنید، اما حالا می بینم که این افسانه به کلی فکر شما را سخت به خود مشیول کرده. آیا حقیقتا ً تصور می کنید که اسکلت جان می گیرد و سرگذشت آن دنیای خودش را برای ما نقل می کند؟ در این صورت رمان مضحکی خواهد شد. اما هنوز به روز رستاخیز خیلی مانده. پس اگر جواهراتش را برداریم به احتیاط نزدیکتر است. آن وقت بعد امتحان بکنید که مرده زنده می شود یا نه!»
 وارنر با لحن جدی:« دست به ترکیب مومیایی نباید زد.»
 گورست:« پس اقلا ً خلع سلاحش بکنیم و قداره اش را برداریم که اگر زنده شد ما را قتل عام نکند و جواهرات را با خودش ببرد.»
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:1 |+|
قسمت هفتم داستان (تخت ابونصر)

 

تخت ابو نصر
«قسمت هفتم»
گورست زد زیر خنده:« وصیت نامه آن زن رندی که همه مان را مسخره کرده؟ شوخی می کنید. من گمان نمی کردم که کار به اینجا بکشد. حالا جدا ً تصمیم گرفته اید که میمون پیر را زنده بکنید. شما تصور می کنید جمعیت روی زمین کم است! می خواهید یک نفر دیگر را هم به آن اضافه کنید!»
هر سه نفر خندیدند و گورست گفت:« پنج ماه است که توی این بیابان ما مثل سگ جان می کنیم و بعد از کشف قابل توجه تابوت گمان می کنم حالا حق داشته باشیم یک خورده تفریح بکنیم. تقصیر من است که به فکر شماها بود! با اتومبیل رفتم شیراز، سه تا خانم و دو نفر ساززن را به اصرار آنها، با خود آوردم. چیزی که غریب است، کشف تابوت سر زبان ها افتاده و این زن ها گمان می کنند که ما گنج و جواهر زیادی پیدا کرده ایم. در هر صورت الان در برم دلک هستند. چادر زده اند و امشب را آنجا می مانند. هیچ کس هم در آنجا نیست، خلوت است، آیا از آن شیشه های ویسکی بازهم مانده؟ از حیث خوراک همه ی وسایل فراهم است، قاسم را فرستادم. همه چیزها را آماده کرده.»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:53 |+|
قسمت ششم داستان (تخت ابونصر)
تخت ابو نصر
«قسمت ششم»
آیا این خوراک برای چندین صد سال یک نفر کافی است؟ یا اینکه در این حالت پس از مدتی دیگر احتیاج به خوراک ندارد. من اعتقادی به خرافات ندارم اما در بی اعتقادی خود نیز متعصب نیستم؛  فقط در عقاید آن زمان کنجکاو شده ام. صرف نظر از موهومات و خرافات، علوم امروزه باید هر حادثه حسی و هر فنومنی را از شاخ و برگ هایی که به آن بسته اند، مجزا کرده و در تحت مطالعه ی دقیق قرار دهد. ولی ...»
در این بین گورست که به آهنگ والسی سوت می زد، سراسیمه وارد شد. یک سگ قهوه ای بزرگ هم دنبالش بود. گورست کلاه خودش را روی میز پرتاب کرد و قاسم را صدا زد و دستور داد که شربت بیاورد.
دکتر وارنر دنباله ی حرف خود را برید و نگاهی به فریمن کرد.
وارنر به گورست:« حالا با فریمن راجع به شما صحبت می کنیم.»
« لابد تعریفم را می کردید.»
وارنر:«قرار شد گوش شما را بکنم.»
«حرف های فریمن را باور نکنید، او مثل اوتللو حسود است. فقط آمدم به شما مژده بدهم که پیشامد خوبی شده، امشب هر دو شما مهمان من هستید.»
دستی روی سر اینگا، سگ قهوه ای، کشید. وارنر پیپ خود را دوباره توتون ریخت و آتش زد و با تفنن مشغول کشیدن شد. قاسم سه گیلاس شربت آورد و جلو آنها گذاشت.
گورست از شربت چشید و گفت:« امشب هر دوتان در برم دلک مهمان من هستید. سه تا خانم هم آنجا هستند. می خواهم یک شب را مثل« شب های عربی» بگذرانیم. مگر ما در مشرق زمین نیستیم؟ تا حالا به جز آفتاب سوزانش که به کله ما تابیده و خاکش که توتیای چشممان کرده ایم چیز دیگری عایدمان شده است؟ اصلا ً از بس که ما میان استخوان های مرده و اشیاء پوسیده ی دنیای قدیم زندگی کرده ایم، حس زندگی در ما کشته شده، دکتر، شما زندگی غریبی برای خودتان اختیار کرده اید. تمام روز را در اتاق دم کرده، زیر آفتاب مشغول مطالعه هستید. شبها خوابتان نمی برد، اغلب بلند می شوید، با خودتان حرف می زنید، تفریح و گردش را به خودتان حرام کرده اید و گرم کتاب شده اید. باور بکنید؛ این کارها آدم را زود پیر می کند!»

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:7 |+|
قسمت پنجم داستان (تخت ابونصر)

 

 تخت ابونصر
 «قسمت پنجم»

ای کسی که وصیت نامه را می خوانی، بدان که سیمویه نمرده است و در حالت «بوشاسپ» موت کاذب است و مطابق دستور زن جادو مومیایی شده و به وسیله این طلسم زنده خواهد شد، برای این کار باید در ماه شب چهارده بین تو و تابوت یک پرده فاصله باشد. بخوردان را برافروخته در مندل(یونه) بگذارند و بوی خوش در آن بریزند و این کلمات را به بانگ بلند ادا کنند.‌( اینجا متن کلماتی است که به پازند نوشته شده، گویا سریانی است. معنی آنها معلوم نیست و فقط باید خوانده شود. به هر حال دانستن معنی عزایم در مراسم جادو گری ضروری نیست. بعد، چون طلسم را در آتش اندازد سیمویه برخیزد.» همین مطلب اخیر را درست نفهمیدم اما چنان که ملاحظه می کنید همه دستور های لازم را داده است»
 دکتر وارنر کنجکاوانه نگاهش را به صورت فریمن دوخت و بعد وصیت نامه را تا کرد و در جیبش گذاشت.
 فریمن سرش تکان داد:« قصه ی حسادت ابدی زن!!!»
 
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:57 |+|
قسمت چهارم داستان (تخت ابونصر)

   تخت ابو نصر
 «قسمت چهارم»
 
«دیروز می گفتید که همه ی مطالب وصیت نامه برای شما روشن نشده و هنوز اشکالاتی دارید.»
« فقط کلمه، یا یک جمله اش را درست نفهمیدم، باقیش ترجمه شده. ولی از آنجایی که امشب شب چهارده ماه است و موافق با شرایط موقعیت نجومی است که در وصیت نامه قید شده، نمی توانم این اقدام را به تأ خیر بیندازم. اشتباه چندان مهم نیست در آخر وصیت نامه می نویسد: پس از انجام مراسم (نیرنگ) یعنی عزایم ، طلسم را در ( آتر) افکند. جمله این طور است( چگونه دنمن تلتم را بین آتر اوگندت سیمویه اور آخیزت) یعنی این طلسم را در آتش افگند سیمویه بر خیزد. آیا مقصودش این است که پس از انجام عزایم : آتش (افگند) یعنی فرو نشیند؟ یا آتش خاموش می شود، آن وقت باید منتظر بودکه مومیایی بر خیزد؟ شاید مقصود طلسمی است که خطوط هندسی دارد و روی کاغذ جداگانه نوشته شده، باید پس از انجام نیرنگ آن را در آتش انداخت، آن وقت سیمویه بر می خیزد. صبر کنید ترجمه ی وصیت نامه در جیبم است برایتان بخوانم.»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:37 |+|
قسمت سوم داستان(تخت ابونصر)

تخت ابونصر
« قسمت سوم»
« گورست کجاست؟»
« رفته گردش، وانگهی یک هفته است به کلی عوض شده حق هم دارد، چون از ما جوانتر است. زیر آفتاب، زندگی یکنواخت، نداشتن تفریح،به او خیلی سخت می گذرد!»
«رفته شیراز؟»
«بله، روز یکشنبه با هم در برم دلک بودیم. گویا موضوع زنی در میان است.»
« باید بهش تذکر بدهم که مواظب رفتار خودش باشد. هان، خونش به جوش آمده! اما فراموش کردم به او بگویم، می خواستم امشب را دورهم باشیم. می دانید؟ امشب می خواهم ساعت هشت و ربع تشریفاتی که در وصیت نامه دستور داده، انجام بدهم.» فریمن متعجب:«کدام دستور!» همان دعاهایی که می گفتید باید با شرایط مخصوصی خواند و مرده زنده می شود!»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:23 |+|
قسمت دوم داستان (تخت ابونصر)

 

 تخت ابونصر
«قسمت دوم»
کشف این تابوت علاوه بر اینکه یکی از قطعات گرانبهای آرکئولوژی به شمار می رفت، سند مهمی در بر داشت که تمام وقت وارنر را به خود مشغول می کرد.
یک روز که فریمن با دسته ای از کارگران در دامنه ی کوه مقابل مشغول کاوش بود، علایمی کشف کرد و پس از کندوکاو چندین تخته سنگ که با ساروج و گل محکم شده بود پیدا کرد و بالاخره به نقبی سر در آورده که در کوه زده بودند. با حضور دکتر وارنر و گورست تابوت سنگی بزرگی در میان سردابه کشف کردند که به شکل مکعب مستطیل از سنگ یک پارچه تراشیده شده بود. به زحمت زیاد تابوت را حمل کردند و در اتاق خواب خود که مجاور تالار بزرگ بود گذاشتند....
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:28 |+|
قسمت اول داستان (تخت ابو نصر)

 

تخت ابو نصر
( نوشته صادق هدایت، از کتاب سگ ولگرد ، انتشارات نیک فرجام)

«قسمت اول»
سال دوم بود که کاوش «متربولیتین میوزیوم شیکاگو» نزدیک شیراز بالای تپه «تخت ابونصر» کاوش های علمی می کرد، ولی به غیر از قبرهای تنگ و تـُرش که اغلب استخوان های چندین نفر در آنها یافت می شد، کوزه های قرمز، بلونی ، سرپوش های برنزی، پیکانهای سه پهلو ، گوشواره، انگشتر ، گردنبند های مهره ای، النگو، خنجر، سکه اسکندر و هراکلییوس و یک شعمدان بزرگ سه پایه چیز قابل توجه ای پیدا نکرده بود...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:55 |+|




به تازگي: