تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت آخر داستان (من و نسترن)
 
آن روز دریافتم که در چه دام مهلکی گرفتار شدم بدتر از آن چیزی که فکرش را می کردم.
 
ادامه .........
 
دیوانه وار به خودم می پیچیدم انگار زندگیم مثل یک فیلم از جلو چشمام می گذ شت چقدر شخصیت ابتدایم زیبا بود من خدا را فراموش کرده بودم به خاطره زیبایی یک دختربه نام نسترن  و اما حالا در دام مبهمی گرفتار شده بودم  یاداوری گذشته مانند آتشی جانسوز روحم را در بر می گرفت  نمی دانستم چگونه این آتش را خاموش کنم  به طرف ....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:35 |+|
قسمت بیست و هفتم داستان (من و نسترن)
ادامه داستان
من و نسترن
 
تو همیشه مراعات حالش را کردی که دست به این کارهای کثیف می زند
 
 
آن شب رامین به هر کلکی بود مرا تحریک کرد تا مدتی را از نسترن دور باشم.  ومن نادان نیز چنین کردم حدود پانزده روز خانه رامین مهمان بودم. رامین از هیچ محبتی نسبت به من کوتاهی نمی کرد و هر روز نیز برای من یک یا دو سیگار. که آن را سیگار ضد غم می نامید مهمان می کرد. تا اینکه به شدت دلم هوای نسترن را کرد. باز همه چیز را به فراموشی سپردم و با خود گفتم ....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:23 |+|
قسمت بیست و ششم داستان (من و نسترن)

 

ادامه داستان
من و نسترن 
 
مرد لبخند شیطنت باری کرد و گفت ـ پس شما را هم
بله گاه گاهی با یک خر پول پیدایش می شود. راستی فکر نمی کنم خدا به زیبایی او کسی آفریده باشد. حق دارید دنبالش باشید.   از حرفهای مرد داشتم دیوانه می شدم که رامین دستم را گرفت و مرا بیرون برد. جلوی هتل چمپاته زدم و نشستم سرم گیج می رفت به هر کسی می نگریستم احساس می کردم بر من می خندند سرم را در میان دستانم گرفتم انگار سرم بزرگ می شد رامین دستم را گرفت و گفت پسر چه خبر شده؟  
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:31 |+|
قسمت بیست و پنج داستان (من و نسترن)
ادامه داستان
من و نسترن 
شوهرم همش پی اوست. دیگر توجهی به ...
 
دیگر تمی توانستم طاقت بیاورم این را از نسترن بعید می دانستم که به مردی روی خوش نشان دهد با خشم  گفتم ـ خانم لطفا حرف دهانتان را بفهمید. هیچ می دانید درباره چه کسی تهمت می زنید؟
خانم امانی که گریه را چاشنی حرفهایش کرده بود گفت ـ فرشاد خان تنها من نیستم او چندین خانواده را از هم پاشیده حالا هم نوبت زندگی من است.   دیگر تحمل حرفهایش را نداشتم دیوانه وار سرش داد کشیدم زنیکه پست این تهمتها  به همسر من ....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:1 |+|
قسمت بیست و چهارم داستان (من و نسترن)
ادامه داستان
من و نسترن 
تو اصلا مدتها حسود شده ای
 
او بالاخره با هر مکر و حیله ای بود مرا وادار به سکوت می کرد. و من وقتی نمی توانستم از کارهای او جلوگیری کنم رفته رفته رو به دخانیات و مشروبات روی می آوردم تا خود را در بی خبری ها رها کنم. من طوری زیاده روی می کردم که در آخر شب نمی دانستم که چگونه به خانه برگشته ام. و این وضع موجب می شد که یا در سر کار حاضر نشوم و یا با بی حوصلگی یا سرسری به کار مردم رسیدگی      کنم و این سبب شد که ....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:25 |+|
قسمت بیست و سوم داستان (من و نسترن)

 ادامه داستان
 من و نسترن
 او بعدا از کرده خود پشیمان شده و مطیع تو می گردد.
 

 
 
 نمی دانستم چه کنم بغض راه گلویم را می فشرد. دیگر نمی توانستم فکر کنم چون کودکی زار زار گریستم. او با من چه کرده بود. او با اینکه می دانست من به بچه علاقه دارم به کل این امید را از من گرفت. حتی دیگر نمی توانم به پاکی نسترن نیز ایمان داشته باشم. دکتر آرام بود، وقتی من آرامش خود را به دست آوردم لبخند پدرانه به من کرد و گفت ـ آرام شدی؟ گفتم ـ آرامش تا چه حد باشد؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:20 |+|
قسمت بیست و دوم داستان (من و نسترن)

ادامه داستان
من و نسترن

گفتم ـ راستش را بخواهید از هیچ چیز خبر ندارم.

به هر حال آن شب نسترن را بستری کردیم و کنارش ماندم. نیمه های شب به هوش آمد. خیلی خوشحال شدم پس از اینکه مدتی به او رسیدگی کردم و دریافتم که حالش بهتر شده است گفتم نسترن کدام بیمارستان عملت کردند. نسترن با بی حالی گفت ـ بیمارستان که نبود. گفتم: اما چنین عملی را که ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 10:2 |+|
قسمت بیست و یکم داستان (من و نسترن)

ادامه داستان
 من و نسترن
 
 
من با به دست آوردن نسترن خدایم را فراموش کرده ام او نیز مرا بر خود وا گذارده
 
 با لحنی که نگرانی درونم در ان آشکار بود گفتم ـ بهزاد نگفت چه نقشه ای برایم کشیده؟ بهزاد گفت ـ نه دوست من. از او سپاسگذاری کردم و او درون خانه رفت و مرا با نگرانیهایم تنها گذاشت. آن شب را به هر ترتیبی بود گذراندم. اگر به خاطر نسترن نبود آن جمع را ترک می کردم. خدایا من چقدر احمق بودم خیال می کردم ندا به خاطر خواهرش کنار کشیده و دیگر کاری به کار من ندارد. من باید فکر بهتری برای زندگیم می کردم باید طوری سر نسترن را بزند گیمان گرم می کردم که کمتر با ندا رفت و آمد کند. در این افکار چند روز را سپری کردم. من باید در مقابل صلاح نامریی ندا پیش دستی می کردم. البته در این مدت بیشتر از ندا دوری می کردم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که نسترن را وادار کنم ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 9:45 |+|
قسمت بیستم داستان (من و نسترن)

 ادامه داستان
 من و نسترن
 
فردای آن
روز به همراه نسترن به محضر رفته خانه را به نام او کردم نسترن از شادی در پوست
نمی گنجید و این مرا راضی می کرد...
 
 روز تولدش او طاوسی زیبا خود را آراسته بود. لباس زردارش را که روز قبل برایش خریده بودم به تن کرده بود . با گرد
نی که چون گویی زیبا افراشته بود از مهمانها پذیرایی میکرد. من هم در کناری با چند تن از وکلا غرق در صحبت بودم. که دست مردی را روی شانه ام احساس کردم وقتی برگشتم بهزاد را دیدم که مؤدبانه سلامی کرد و گفت ـ فرشاد خان می توانم چند کلامی در خلوت با شما صحبت کنم. از او خوشم نمیامد چون در واقع او یکی از معشوقه های ندا بود. اما با این حال رو به دوستان کردم و گفتم....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 8:49 |+|
قسمت نوزدهم داستان (من و نسترن)

ادامه داستان
من و نسترن
در بیشتر مهمانیها ندا نیز حضور داشت اما هیچ توجهی به من نمی کرد. و این برایم عجیب بود
به هر حال روزها در پی هم می گذشت و هر روز رفتار نسترن از روز پیش بدتر می شد سر هر موضوع کوچکی با من قهر می کرد و هر بار من بودم که پیش دستی می کردم . آشتی می کردیم تا اینکه روزی نسترن با چهره ای اخم کرده کنارم نشست و گفت ـ فرشاد جان باز که سرت تو پرونده هاست.
سر از پرونده ها برداشتم و گفتم ـ کار مردم را که نمی شود سرسری گرفت. در ثانی اگر کاری با من داری دست به سینه حاضرم. نسترن چون کودکی خود را لوس کرد و گفت ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 10:47 |+|
قسمت هجدهم داستان (من و نسترن)

ادامه داستان
 من و نسترن
 
اما کاش می دانستم توبه گرگ مرگ است و بس
 روزها می گذشت. من ونسترن پا به زندگی مشترکمان گذاشته بودیم. من در کارم نیز موفق بودم و بین وکلا دوستان مهمی پیدا کرده بودم. نسترن از هر نظر با من می ساخت و زندگی آرام را می گذراندیم. صبح هر دو سر کار بودیم و عصر ها چون دو عاشق کنار هم. بعضی از شبها را نیز با دوستان به شبنشینی می پرداختیم. تنها مسئله ای
که مرا می آزرد تنفر نسترن از بچه دار شدن بود. در این مدت هر بار کلامی از فرزند آینده به میان می آوردم نسترن دیوانه وار می غرید که من بچه نمی خواهم. و این من بودم که با شتاب تسلیم می شدم و موضوع را عوض می کردم و به خود می گفتم....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 10:30 |+|
قسمت هفدهم داستان (من و نسترن)

ادامه داستان
 من و نسترن
 
به هر حال امید وارم با او خوشبخت باشی
 آن روز آن قدر غرق شادی و شعف بودم که از حرفهای او چیزی نفهمیدم وقتی نسترن با آن لباس گرانبها وارد مجلس شد. انگار پریان از آسمان فرود آمودند. لباس عروسی، زیبایی او را هزار برابر کرده بود. نسترن چون در میان جمع دلبری می کرد چشمی نبود که او را دنبال نکند. چشمان سیاهش در میان آرایش ملایمش چون دو مروارید می درخشیدند. همه از عروس زیبا تعریف می کردند من از شادی در پوست نمی گنجیدم چون به آرزویم رسیده بودم وقتی دفتر ازدواج را امضا می کردم احساس می کردم مالک زمین و آسمانها شده ام خیال می کردم خورشید را به دست آورده ام. اما هیهات ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 14:27 |+|
قسمت شانزدهم داستان (من و نسترن)


ادامه داستان
: من و نسترن
...نسترن با لبخندی زیبا خود کنار کشید گفت ـ فرشاد چه می کنی مردم

دستش را با اشتیاق گرفتم و در حالی که با او به سوی بیرون فرودگاه می رفتیم گفتم ـ نسترن این دو روز برایم دو قرن گذشته. دیگر هرگز بی تو جایی نخواهم رفت. نمی دانستم بدون تو چنین درمانده خواهم شد.
آن روز با نسترن وحشیم بودم و تا شب یک آن از او دور نشدم. دیگر مگر داریوش و احوالات او را به کل فراموش کرده بودم. من دیگر نمی توانستم به چیز دیگری بیاندیشم تنها در نظرم عشق نسترن
بود و بس. دیگر از آینده وحشتی نداشتم همین که کنار این گل وحشی بودم برایم کافی بود. آن روز به نسترن گفتم...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 13:59 |+|
قسمت پانزدهم داستان (من و نسترن)

 ادامه داستان
 : من و نسترن
 در حالی که از شور شادی صدایم می لرزید گفتم ـ عزیزم فردا برمی گرد
 

 آن روز از اینکه نسترن برای دیدارم بی تابی می کرد بر خود می بالیدم و در آن لحظه شادی بخش تصمیم نهایی زندگیم را گرفتم. و وقتی برای صحبت با پدر در مورد آینده به اتاقش می رفتم انگار تمام شادی های دنیا مرا همراهی می کردند.
 آن شب با شور و شوق از پدر و مادر خواستم که....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 11:41 |+|
قسمت چهاردهم داستان (من و نسترن)

 ادامه داستان
 :من و نسترن
 
چرا داریوش عاشق او شده ولی با مادرش عروسی کرده؟
 
 وقتی نمی توانستم به پرسشهایم جوابی بیابم دیوانه می شدم. گاه در اتاق چون سفیهان راه می رفتم و با خود بلند بلند صحبت می کردم و گاه سر را در میان دستانم گرفته می فشردم. و پس از مدتی سراسیمه به حیاط پناه برده چند نفس عمیق می کشیدم انگار دو دست نیرومند گلویم را نامردانه می فشردند و ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 11:14 |+|
قسمت سیزدهم داستان (من و نسترن)

ادامه داستان
 :من و نسترن
 
 داریوش چنین آغاز کرده بود
 
 
 سلام بی روحم به تو ای نسترن زیبایم. به تو که برای یک نگاه مهربانت جانم را فدا کردم. سلام پر مهرم را که در زیر چکمه های خود خواهیت رنگ باخت و از نظرها محو گشت بپذیر.
 نسترن جانم مرا احمق می خواندی. بله من احمق بودم که به خاطر تو...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 10:15 |+|
قسمت دوازدهم داستان(من و نسترن)

 
 ادامه داستان
 من و نسترن :
 

 مراد در حالی که بغض کرده بود گفت:
 
 ـ نه آقا ، داریوش خود کشی کرده است بیایید.
 با عجله گوشی را گذاشته و راهی شدم . وقتی رسیدم در باز بود. خانم رهبری در گوشه راهرو دستمالی سفید مقابل بینی اش گرفته و تظاهر به ناراحتی می کرد . پیش رفته و تسلیت گفته و سراغ نسترن را گرفتم. خانم رهبری دستمال را جلو چشمانش گرفته و گفت ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 17:56 |+|
قسمت یازدهم داستان (من و نسترن)

 ادامه داستان
 من و نسترن :
 

 دوباره چشمانش خمار گشته و سرش روی زانوها خم شد .
 دستش را گرفته گفتم ـ داریوش بلند شو می برمت بیمارستان. تو باید ترک کنی. حالت خوب خواهد شد. در این حالت مراد دست بر شانه ام گذاشته گفت ـ پسرم دست از سرش بردار او جرات ترکش را ندارد. دوبار من بستریش کردم اما ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 14:48 |+|
قسمت دهم داستان(من و نسترن)

ادامه داستان
من و نسترن :
ولی آقا خانم نیستند . امروز نهار مهمان دوستش بود . هنوز هم برنگشته
با ناراحتی گفتم ـ اما ندا که می گفت نسترن ... مراد سرش را به علامت حیرت تکان داد و گفت ـ پسرم مواظب خودت باش او دارد با تو بازی می کند . مبادا فریبش را بخوری. با تعجب پرسیدم مراد خان مگر قبلا هم ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 10:51 |+|
قسمت نهم داستان (من و نسترن)


 ادامه داستان
 من و نسترن
 
عزیزم چرا از من گریزانی؟ مگر من زیبا نیستم؟ چرا بی اعتنایی می کنی؟
 
 در حالی که پشت به او داشتم گفتم: ـ ندا خجالت بکش تو شوهر داری و در ثانی من در آینده شوهر خواهرت خواهم شد.ندا با پررویی نزدیکتر آمده گفت ـ اولا من دارم طلاق می گیرم و در ثانی حالا که شوهر نسترن نیستی، پس دست در گردنم انداخته گفت ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 10:49 |+|
قسمت هشتم داستان (من و نسترن)

  ادامه داستان
 من و نسترن
 
نسترن به آرامی لب گشود و گفت:
 فرشاد با اینکه از آینده بیم دارم اما حاضرم همسرت باشم. وقتی کلامش را شنیدم احساس کردم خواب می بینم سرش را از روی زانویم برداشتم و در چشمانش خیره شدم برق چشمان سیاهش انگار گفته ای را تایید می کرد. با شادی گفتم...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 11:48 |+|
قسمت هفتم داستان (من و نسترن)

 ادامه داستان
 من و نسترن
 
بهتر است مرا تنها فرشاد خطاب کنید و بس امیدوارم منظورم را فهمیده باشید.
 
 ندا مدتی مرا خیره خیره نگریست شاید باور نداشت که روزی مردی در مقابل سلاح زیبایی وی دست رد به سینه اش زند ندا با چهره ای درهم از جا بلند شد و با لحن خاصی گفت. ـ چه خود خواه؟!
 ندا دهان باز کرد تا کلامی دیگر بگوید ولی ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 11:59 |+|
قسمت ششم داستان(من و نسترن)
ادامه داستان
من و نسترن
قیمتش مهم نیست همین که تو راحت باشی کافی است.
 
امروزه وقتی به گذشته می اندیشم می بینم که در مورد زندگی من، نه تنها خودم، بلکه پدر و مادرم نیز مقصر بوده اند پدر خیال می کرد تنها پول می تواند آینده مرا بسازد و بس. پدر حتی نیامد ببیند خانه ای انتخاب کرده ام چگونه جایی است آیا برای زندگی یک جوا بی تجربه مناسب است یا نه؟ من در طول زندگی هرگز بی پولی و نداری را لمس نکردم هر چه را خواسته بودم به دستش آورده بودم. و حالا

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید تاریخ دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 13:36 |+|
قسمت پنجم داستان (من و نسترن)


 ادامه داستان
 من و نسترن
 
 
 آن روز نیز با نسترن بودم به یکی دو خانه سر زدیم ولی نسترن نپسندید او یک هفته مرخصی داشت و در این مدت به من کمک می کرد و در همه حال مرا همراهی می کرد از این که نسترن به یک باره رام شده بود و مرا به راحتی تحمل می کرد در تعجب بودم. با خود می اندیشیدم اگر نسترن از مردها بیزاربود چگونه مرا راحت پذیرفت؟ در واقع وقتی چنین افکاری آزارم می داد ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 10:36 |+|
قسمت چهارم داستان (من و نسترن)

ادامه داستان
 من و نسترن
 
 نسترن به آرامی دستش را از دستم بیرون کشید و برخاست و گفت:
 
 بهتر نیست بیرون برویم و کمی قدم بزنیم. نمی دانستم منظور او چه بوده آیا جواب او منفی بوده یا مثبت. به هر حال با این کار نسترن موضوع صحبت را عوض کرد. مدتی در خیابان ها گردش کردیم با هم از هر دردی سخن گفتیم اما هر با که موضوع صحبت به زندگی مشترک می رسید نسترن حرف را عوض می کرد. تا این که نسترن مقابل خانه ای توقف کرده گفت. ـ اینجا خانه من است بیا تو تا استراحتی کنیم. گفتم. ـ نسترن چرا وقتی می رفتم نگفتی خانه ات را عوض کرده ای؟ من یک هفته است که سرگردان تهران بودم. نسترن سر به زیر انداخته گفت...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 11:12 |+|
قسمت سوم داستان (من و نسترن)
ادامه داستان 
 من و نسترن
 
... نه باید برگردم و در کنارشان باشم...
 
این بار احساس می کردم صدای دلم را می شنوم که می گفت. ـ احمق بز دل چه شد. آن همه نقشه ای که برای زندگی با نسترن کشیده بودی با یک قهر از یادت رفت. همه را فراموش کرده ای تو می توانی پس از رام کردن نسترن او را به شهر خودت و کنار پدر و مادرت ببری تو از پرخاشهای او ترسیده ای و داری کنار می کشی بی خود پدر و مادرت را بهانه نیاور. آری با خود گفتم...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 11:38 |+|
قسمت دوم داستان(من و نسترن)


 
و اما ادامه داستان
 من و نسترن
 

 آهسته وارد اتاق شدم. نسترن با زن و دو مردی مشغول بحث در مورد کار آنها بود.
 روبروی میز نسترن روی مبلی لمیدم. آن سه تن پشت به من داشتند بحثشان ده دقیقه ای طول کشید. بعد از رفتن آنها نسترن در حال که سرش روی ورقه ای خم بود گفت. ـ بفرمایید کاری داشتید؟ در حالی که محو تماشایش بودم گفتم...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 11:31 |+|
داستان (من و نسترن)
سلام
نمی دونم خوشتون می یاد یا نه ولی یک داستان می خوام بهتون بنویسم ولی خیلی طولانی هست
 
پس هر روز 1 صفحه از اونو براتون می فرستم بخونید می دونم که خوشتون میاد 
 
مـــــن ونســــترن
 
هیهات که نمی دانستم که می روم تا بدبختی را در آغوش گیرم.
به تهران رسیدم تهران به نظرم زیباتر می آمد. بدون اینکه به خانه پرویز بروم در نزدیکی خانه نسترن هتلی گرفتم. شب بعد از شام از اتاق بیرون آمدم. تا قدم بزنم.  می خواستم نسترن را ببینم. یک ساعتی دوروبر خانه اش گشتم.تاحدودی خسته شده بودم می خواستم برگردم که متوجه سروصدا از طرف خانه ی نسترن شدم. برگشتم به خیال اینکه نسترن است پیش رفتم. اما نه، نسترن نبود ....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 10:12 |+|




به تازگي: