باران نمي شوم که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم. ابر مي شوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه کني...
پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟ پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟ يا كه پنداشتي من عروسك بچگي هاي توام كه فقط تو عاشقش باشي؟ تو دستان آزمند مرا نديدي كه ملتمسانه بسوي تو دراز شده بود تو ندانستي كه دستان سرد من جوياي گرمي تپش هاي قلب تو بود تو ندانستي كه اشك من در پي سوداي سيه چشمان زيباي تو بود يا تو ندانستي كه عشق من، نه هوس كه تجلي روياي وفاي بي رياي تو بود تو بنيادم را به غم، گفتارم را به درد و نفسهايم را به آْه آميختي تو را به سرنوشت، نامت را به باد و خاطره ات را به ياد مي سپارم
نوشته شده توسط
تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
و ساعت 14:22
|+|
منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران ها را تماشا کند و اگر اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفانها رفته است و اگر بازم سماجت کرد بگویید رفته تا دیگر بر نگردد
منتظری چه اتفاقی بیفتد؟ اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟
اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم پشت دریچهء تنهاییم زیر بالشهای خیس از گریه ام هوای تازه ندارم کافی نیست ؟ منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟ اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟ اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم راه باز کنند ؟ اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان بعد دعاهایم آمین بگویند ؟ نه عزیز دلم ! هیچ اتفاق مهمی نمی افتد ! جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن زیر آفتاب بعد از ظهر پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان
منتظری بمیرم تا برگردی ؟ اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟
نوشته شده توسط
تاریخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
و ساعت 16:20
|+|
غریبه ای تنها
باز هم من
غریبه ای تنها
تکه تکه های وجودم را بر دوش میکشم
میروم
به کجا؟!!
با تاروپودی خسته و سوخته
به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد
در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب میاورد
کی نای مردن بیابم؟!!
دلم سخت گرفته است
از من
از تو
از شب گریه ها
از من
از من
از من ...
از من نیز میگذرد
چشمانم برای آرامش پر میکشد
دیگر نخواهم دیدشان
اشک میریزم
بی صدا
دلم برای رفتن پر میکشد
دلم پر میکشد
با دستان ناتوانم گدایی میکنم
خسته ام
خسته ام
اغلب زندگيم را می بازم
ساده
ارزان
بدون حريف
نوشته شده توسط
تاریخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
و ساعت 15:29
|+|
نه اینکه بی تو نخندم
نه اینکه بی تو نخندم نه اما به خدا تمام این خنده های خام بی خیال به یک تبسم کوتاه دیدار چهارشنبه ها نمی ارزند به تبسم ساعت نه صبح یا دقیقتر بگویم نه وبیست دقیقه ی صبح حالا اگر بانگ بیست و بهانه ی ساعت در ازدحام واژه و وزن موازی ترانه نمی گنجد گناهش به گردن تو که من و این دل درمانده را چشم در راه طنین تبسم می گذاشتی حالا هنوز نه صبح چهارشنبه ها که می شود کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم دل به دامنه ی رویا می دهم و تو را می بینم که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش به سمت پس کوچه های پرسه و پروانه می روی نه اینکه بی تو نخندم نه اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم تمام خطوط این خنده های خواب آلود با رگبار گریه های شبانه از رخساره ی خسته و خیسم پاک می شوند
نوشته شده توسط
تاریخ شنبه یازدهم فروردین 1386
و ساعت 15:17
|+|
نمی دانم
نمي دانم
نمي دانم..چه بود
نمي دانم..فرشته بود
نمي دانم..عشق بود
نمي دانم..چه بود
مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .
اين حق من نبود...
اين آشفتگي آخه مال من نبود.
آرزويم چيزه دگر بود..
اما افسوس طالعم.نحس بود
و او شد يك خاطره..
گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم
وفریادمفقط سکوت غمم بود!
نوشته شده توسط
تاریخ دوشنبه ششم فروردین 1386
و ساعت 9:31
|+|