نوشته شده توسط
تاریخ دوشنبه هفتم اسفند 1385
و ساعت 9:45
|+|
"گفتگو با خدا" (نیل دونالد والش) (قسمت پنجم - فصل 1)
خدایا !
نیزه سختی ها و راه دشوار زندگی مجروحم کرده است. در معبد درون می نشینم که معبد عشق است. شهد عشق تو ، در درونم جاری می شود و تمامی جراحاتم را التیام می بخشد.
شاید شکستن سکوت اجباری من درین وهله باعث شود طنین بیتای این جملات زیبا و گفتگوی شیرین و بی پروای یک رسول (غیر مذهبی) از بین برود و یا کم اثر کند ! پس ؛ دفتر پنجم این کتاب بی نظیر را میگشائیم :
همه اعمال بشر در عمیق ترین سطح خود از دو هیجان ناشی می شود :"ترس" یا "عشق". در واقع فقط دو هیجان وجود دارد و اینها دو قطب مخالفی هستند که خداوند پس از خلق و آفرینش عالم هستی، به صورتی که امروز آن را می شناسید به وجود آورد. اینها دو نقطه هستند ؛ "آلفا" و "امگا" که به سیستمی که شما نسبیت می نامید اجازه می دهند وجود داشته باشند. بدون این دو نقطه ، بدون این دو عقیده ، نسبت به اشیاء عقیده دیگری نمی توانست وجود داشته باشد. هر فکر بشری و هر عمل بشری برپایه عشق یا ترس استوار است انگیزه انسانی دیگری وجود ندارد و همه عقاید دیگر مشتقاتی است از این دو. این ها در واقع دو تعبیر مختلف پیچشهای مختلف یک موضوع هستند و شاید به همین دلیل باشد که در لحظه ای که تو سوگند به بالاترین عشق را می خوری ، در واقع به بالاترین ترس خود سلام گفته ای. چون بالاترین نگرانی تو پس از بیان «تو را دوست دارم» این است که آیا به محبت تو پاسخی داده می شود و اگر پاسخی بشنوی فورا نگران می شوی مبادا عشقی را که تازه پیدا کرده ای از دست بدهی به این ترتیب ؛ همه عملها به عکس العمل مبدل می شوند (دفاع در مقابل از دست دادن) تو حتی این حالت دفاعی را هنگامی که احساس می کنی خداوند را از دست داده ای ، به خود می گیری. با وجود این اگر می دانستی چه گوهری هستی ، اگر می دانستی چه موجود بی همتا ، دوست داشتنی و شگفت انگیزی هستی ؛ هرگز هراسی به خود راه نمی دادی ، چون چه کسی می تواند چنین موجود بی همتایی را طرد کند؟! ولی تو نمی دانی چه گوهری هستی و تصور می کنی خیلی کمتر از اینها هستی راستی ؛ از کجا متوجه شدی که آنقدر کم اهمیت هستی؟ از تنها کسانی که حرف آنها را در هر موردی جدی و واقعی تلقی می کردی ؛ از مادرت و از پدرت ؟ اینها کسانی هستند که بیش از هر کسی تو را دوست دارند ، چرا آنها باید به تو دروغ بگویند؟ با وجود این ، آیا به تو نگفتند که زیادی این طور هستی یا به اندازه کافی آن طور نیستی؟ آیا به تو نگفتند که باید دیده شوی نه اینکه شنیده شوی؟ آیا در لحظاتی که در اوج شادی بودی ، تو را سرزنش نکردند؟ و آیا تو را تشویق نکردند که شگفت ترین تصوراتت را کنار بگذاری؟! .....
نوشته شده توسط
تاریخ شنبه پنجم اسفند 1385
و ساعت 20:5
|+|
"گفتگو با خدا" (نیل دونالد والش) (قسمت چهارم - فصل 1)
.:. بنام هوشیارترین تصویر مستی عاشق .:.
( قسمت چهارم - فصل اول)
- ولی چگونه می توانم برای آنچه وجود خارجی ندارد شکرگزار باشم؟
به کمک سپر ایمان، اگر تو ایمانی به کوچکی دانه خردل داشته باشی ، می توانی کوهها را به لرزه درآوری ! خداوند این را به نحوه های گوناگون و از طریق هر معلمی که بتوانی نام ببری ، گفته است که آنچه را که تو انتخاب می کنی ، چنانچه به نام خداوند انتخاب کنی ، آنرا به دست خواهی آورد.
- معهذا بسیاری از مردم عقیده دارند که دعایشان بدون جواب مانده.
هیچ دعایی بدون پاسخ نخواهد ماند. هر دعایی ، هر فکری ، هراقراری و هر احساسی ، خلاق است. به میزانی که آن فکر برای تو واقعی باشد و جدی تلقی شود ، به همان شدت در تجربه تو تبلور پیدا خواهد کرد. وقتی گفته می شود : دعایی مستجاب نشده آنچه در واقع اتفاق افتاده این است که ؛ احساس ، حرف یا فکری که قویا ذهن ما را مشغول کرده بوده ، به کار افتاده است. با این وجود آنچه باید بدانی این است که ، همواره فکر ، در پسِ فکر ما است که به آن می توان عنوان «فکر نگهبان» را داد، که در واقع کنترل کننده فکر است. بنابراین اگر تو با ندبه و زاری چیزی را بخواهی ، شانس به دست آوردن آن خیلی کم است.
نوشته شده توسط
تاریخ دوشنبه سی ام بهمن 1385
و ساعت 16:30
|+|
"گفتگو با خدا" (نیل دونالد والش) (قسمت سوم - فصل 1)
>i< بنام "قریب" ترین "غریب" ولایت انسان >i<
قسمت سوم - فصل اول
- پس چه منبعي موثق است؟
به احساساتت گوش بده، به متعالي ترين افكارت گوش بده، به تجربه ات گوش بده ، هرگاه ، هركدام از اين برداشتها ، از چيزي كه معلمانت به تو گفته اند ، یا در کتابها خوانده ای متفاوت بود ؛ سپس کلمات را فراموش کن . کلمات نامطمئن ترین منبع دریافت حقیقت هستند.
- آنقدر چیزها وجود دارد که من می خواهم به تو بگویم و آنقدر چیزها که می خواهم سوال کنم که نمی دانم از کجا شروع کنم؟ مثلا چرا تو خودت را آشکار نمی کنی؟ اگر خدایی وجود دارد و آن خدا تو هستی ؛ چرا خود را به گونه ای که برای همه قابل فهم باشد. ظاهر نمی سازی؟
خداوند بارها و بارها این کار را کرده است. او اکنون هم در حال انجام همین کار است.
نوشته شده توسط
تاریخ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
و ساعت 11:36
|+|
"گفتگو با خدا" (نیل دونالد والش) (قسمت دوم - فصل 1)
((بنام سر سلسله دار حکومت پر نواده اشک پرور بی همدلی ))
( قسمت دوم - فصل اول)
- با دريافت اين راهبردها و دادن اين تمييز كه چه پيامي از جانب خداوند است و چه پيامي از منابع ديگر آمده، تنها سوالي كه باقي مي ماند اين است كه آيا به پيام پروردگار توجه و اعتنا مي شود ؟
به بسياري از پيامهاي خداوند توجه نمي شود علت اين است كه تعدادي از آنها بيش از آن نيكو و پسنديده هستند كه واقعيت داشته باشند. عده ديگر بيش از آن مشكل به نظر مي رسند كه دنبال شوند و تعدادي هم به غلط درك و استنباط مي شوند. بسياري هم اصلا دريافت نمي شوند.
"قوي ترين رسول پروردگار تجربه است"؛ حتي اين را هم شما مورد غفلت قرار مي دهيد. اين يكي را شما به ويژه ناديده مي گيريد.اگر شما به تجربه تان پاسخ داده بوديد دنيايي كه اكنون در آن به سر مي بريم،..
نوشته شده توسط
تاریخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
و ساعت 6:23
|+|
"گفتگو با خدا" (نیل دونالد والش) (قسمت اول - فصل 1)
.:|:. بنام فراگیرترین کلام و نام هستی .:|:.
قسمت اول -فصل اول:
در بهار 1992 (حدوداً نزديكيهاي عيد پاك) پديده خارق العاده اي در زندگيم اتفاق افتاد. او شروع به صحبت با شما -ازطريق من- كرد ! اجازه دهيد توضيح دهم؛ در آن روزها چه از نظر شخصي، چه از نظر شغلي ، چه از نظر هيجاني، بسيار ناشاد بودم و احساس مي كردم در همه جنبه ها شكست خورده هستم. همانطور كه سالهاست عادت دارم احساسات درونيم را بروي كاغذ بياورم (و البته پست نكنم) اين بار هم يادداشت زرد رنگم را برداشتم و شروع به بيرون ريختن احساساتم كردم. اما اين بار به جاي آن كه به شخصي كه مرا قرباني هوي و هوس خود كرده بود نامه بنويسم، مستقيماً به سراغ منبع اصلي رفتم. تصميم گرفتم نامه اي به خداوند بنويسم. نامه اي بود ؛ بسيار تند و زننده، پر از تحكيم و تحكم، مطالبي گنگ و انبوهي از سوالات خشمگينانه ؛
ادامه مطلب
نوشته شده توسط
تاریخ جمعه بیستم بهمن 1385
و ساعت 5:52
|+|
مقدمه ؛ به تو تجربه خارق العاده اي را مژده مي دهم. تو مي تواني با خدا گفتگويي داشته باشي! بله! بله! مي دانم ، مي خواهي بگويي... چنين چيزي امكان ندارد. تو احتمالا تصور مي كني (يا اينطور به تو آموخته شده) كه چنين چيزي ممكن نيست. به عقيده تو، هركس مي تواند با خداي خود درددل كند؛ اين كاملا عملي است ولي نه اين كه با او سخني بگويد. منظورم اين است كه خدا جوابي به تو نمي دهد؛ اينطور نيست؟ حداقل به شكل مكالمه معمول روزمره! اين تصوري است كه من هم ، روزي داشتم و بعد محتویات اين كتاب بر من حادث شد؛ باور كنيد واقعيت را مي گويم ؛ اين كتاب برمن حادث شده و با خواندن آن برشما هم حادث خواهد شد؛ زيرا همگي ما به سوي حقيقتي هدايت مي شويم كه براي آن ساخته شده ايم و آمادگي آن را داريم.