تخت ابو نصر
«قسمت ششم»
آیا این خوراک برای چندین صد سال یک نفر کافی است؟ یا اینکه در این حالت پس از مدتی دیگر احتیاج به خوراک ندارد. من اعتقادی به خرافات ندارم اما در بی اعتقادی خود نیز متعصب نیستم؛ فقط در عقاید آن زمان کنجکاو شده ام. صرف نظر از موهومات و خرافات، علوم امروزه باید هر حادثه حسی و هر فنومنی را از شاخ و برگ هایی که به آن بسته اند، مجزا کرده و در تحت مطالعه ی دقیق قرار دهد. ولی ...»
در این بین گورست که به آهنگ والسی سوت می زد، سراسیمه وارد شد. یک سگ قهوه ای بزرگ هم دنبالش بود. گورست کلاه خودش را روی میز پرتاب کرد و قاسم را صدا زد و دستور داد که شربت بیاورد.
دکتر وارنر دنباله ی حرف خود را برید و نگاهی به فریمن کرد.
وارنر به گورست:« حالا با فریمن راجع به شما صحبت می کنیم.»
« لابد تعریفم را می کردید.»
وارنر:«قرار شد گوش شما را بکنم.»
«حرف های فریمن را باور نکنید، او مثل اوتللو حسود است. فقط آمدم به شما مژده بدهم که پیشامد خوبی شده، امشب هر دو شما مهمان من هستید.»
دستی روی سر اینگا، سگ قهوه ای، کشید. وارنر پیپ خود را دوباره توتون ریخت و آتش زد و با تفنن مشغول کشیدن شد. قاسم سه گیلاس شربت آورد و جلو آنها گذاشت.
گورست از شربت چشید و گفت:« امشب هر دوتان در برم دلک مهمان من هستید. سه تا خانم هم آنجا هستند. می خواهم یک شب را مثل« شب های عربی» بگذرانیم. مگر ما در مشرق زمین نیستیم؟ تا حالا به جز آفتاب سوزانش که به کله ما تابیده و خاکش که توتیای چشممان کرده ایم چیز دیگری عایدمان شده است؟ اصلا ً از بس که ما میان استخوان های مرده و اشیاء پوسیده ی دنیای قدیم زندگی کرده ایم، حس زندگی در ما کشته شده، دکتر، شما زندگی غریبی برای خودتان اختیار کرده اید. تمام روز را در اتاق دم کرده، زیر آفتاب مشغول مطالعه هستید. شبها خوابتان نمی برد، اغلب بلند می شوید، با خودتان حرف می زنید، تفریح و گردش را به خودتان حرام کرده اید و گرم کتاب شده اید. باور بکنید؛ این کارها آدم را زود پیر می کند!»
ادامه مطلب