تبليغاتX
گروه ترانه ها

گروه ترانه ها

 
قسمت پنجم داستان (آدم و حوا)

حوا
دوشنبه:
امروز صبح به اميد اين كه توجهش رو جلب كنه, اسمم رو بهش گفتم . اما توجهي نكرد. واسم عجيبه. اگه اون اسمش ره به من مي گفت حتما برام خيلي اهميت داشت و به گمونم از هر اسم ديگه اي واسم قشنگتر بود.
خيلي كم حرف مي زنه. شايد چون باهوش نيست و به اين مسئله حساسه و مي خواد پنهونش كنه. خيلي حيفه كه اين طوري فكر مي كنه، چون باهوش بودن هيچ اهميتي نداره، ارزش واقعي تو قلب انسانه! اميدوارم بتونم بهش بفهمونم كه يه قلب مهربون عاشق واسه انسان بزرگترين ثروته و بدون اون حتا با داشتن هوش زياد انسان فقيره!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:13 |+|
قسمت سوم داستان (چه کسی پنیر مرا جابجا کرده است؟)
شب شد و هر دو خسته به سوي خانه برگشتند و فردا دوباره به سوي ايستگاه رفتند ولي باز هيچ نيافتند شب شد و دوباره به خانه برگشتند هم با خود ميگفت كه پنير كجا رفته است پنير به ان بزرگي و در انديشه هاو نقش هزاز تو بسته شده بود و به فكر اين بود كه دوباره به هزار تو برود و پنير را پيدا كند.
اما از گفتن ان مي هراسيد چرا كه به اين وضع راحت عادت كرده بود.
هم هاو فردا به استگاه برگشتند و جستجو را ادمه دادند هاو كه گرسنگي بر او غالب شده جرات گفتن برگشتن به هزار تو را به خود داد و به هم گفت ولي هم نپذيرفت و مي گفت پنير خودم را مي خواهم.حالا ادم كوچولو ها به اين فكر مي كردند كه داشتن پنير براي انها چه نقشي در زندگي انها دارد .
در اين افكار بودند كه هاو روي ديوار نوشت :
         

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 10:58 |+|
قسمت چهارم داستان (آدم و حوا)

حوا
چهارشنبه

يواش يواش داره برخوردمون با هم بهتر مي شه و بيشتر و بيشتر با هم آشنا مي شيم. ديگه از دستم فرار نمكنه اين خودش علامت خوبيه و نشون مي ده دوست داره كنارش باشم اين باعث خوشحالي من ميشه منم سعي مي كنم تا هر طوري مي تونم بهش كمك كنم اين طوري بيشتر تحويلم مي گيره!
تو يكي دو روز گذشته تموم كار نام گذاري موجودات رو كه به عهده ي اون گذاشته شده رو به عهده گرفتم اين باعث شد بتونه يه نفس راحت بكشه، چون هيچ استعدادي تو اين زمينه نداره و به همين خاطر كلي ازم ممنونه كه اين كار رو براش انجام ميدم نمي تونه واسه موجودات اسماي درست حسابي بذاره اما منم نمي ذارم بفهمه اين نقطه ضعفش رو مي دونم هر وقت موجود جديدي پيداش مي شه قبل از اين كه فرصت كنه مثل خنگا سكوت كنه واسش اسم مي ذارم اين طوري نمي ذارم شرمنده بشه و خجالت بكشه
اما من اين طوري نيستم تا چشمم به يه حيوون مي افته مي دونم چيه. لازم نيست حتا يه لحظه فكر كنم، سريع واسش يه اسم مناسب به ذهنم مي رسه انگار بهم الهام مي شه مي دونم كه اينطوريه چون تا چند ثانيه قبلش همچين اسمي رو بلد نبودم ... يه بار واسه يه حيون كه تازه سر و كله اش پيدا شده بود يه اسم خوب پيدا كردم اونقدر خوشحال شدم كه تا صبح خوابم نمي برد. چقدر يه چيز كوچيك، وقتي بدوني خودت به دستش اوردي مي تونه خوشحالت كنه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 10:55 |+|
قسمت دوم داستان (چه کسی پنیر مرا جابجا کرده است؟)
 

انها راهرو هاي خالي را به خاطر مي سپاردند و در جاهاي ديگر هزار تو به جستجو مي كردند.

اما اسنيف جهت كلي پنيررا با بو كشيدن به وسيله دماغ بزرگش پيدا مي كرد و اسكاري به سرعت پيش مي رفت.

همان طور كه انتظار مي رفت گاهي در هزار تو گم ميشدند و يا در جهت اشتباه پيش مي رفتند و غالبا به ديوارهايي  بر مي خوردند .

ولي پس از مدتي راهشان را دوباره پيدا مي كردند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:46 |+|
قسمت سوم داستان (آدم و حوا)

آدم
چهارشنبه:
اي كاش حرف نمي زد، هميشه در حال حرف زدنه. شايد به نظر برسه دارم به اون موجود بيچاره تهمت مي زنم, اما اين قصد رو ندارم. تا پيش از اين صداي هيچ انساني رو نشنيده بودم و هر صداي تازه و عجيبي كه مزاحم آرامشم بشه گوشم رو اذيت مي كنه. اين صداي جديدي بيش از اندازه به من نزديكه، درست كنار شونه ام، بغل گوشم، اول يه طرف بعد طرف ديگه، من فقط به صداهايي عادت دارم كه از من دور باشن


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:43 |+|
باران نمی شوم
باران نمي شوم Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد
تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.
ابر مي شوم
که از نگراني يک روز باراني
هر لحظه پنجره را بگشايي
و مرا در آسمان نگاه کني...Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
 Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟
يا كه پنداشتي من عروسك بچگي هاي توام كه فقط تو عاشقش باشي؟
تو دستان آزمند مرا نديدي كه ملتمسانه بسوي تو دراز شده بود
تو ندانستي كه دستان سرد من جوياي گرمي تپش هاي قلب تو بود
تو ندانستي كه اشك من در پي سوداي سيه چشمان زيباي تو بود
يا تو ندانستي كه عشق من، نه هوس كه تجلي روياي وفاي بي رياي تو
بود
تو
بنيادم را به غم، گفتارم را به درد و نفسهايم را به آْه آميختي
تو را به سرنوشت، نامت را به باد و خاطره ات را به ياد مي سپارم
 
 
نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:22 |+|
قسمت اول داستان (چه کسی پنیر مرا جابجا کرده است؟)

قسمت اول  

Who Moved my cheese

چه كسي پنير من را جابجا كرده است؟

 

اين كتاب با مقدمه دكتر كنت بلانچارد مي باشد كه تو ضيحي كوتاه در مورد شخصيت هاي داستان است.

بخش هاي وجود همه ي ما

بخش ساده و بخش پيچيده

چهار شخص خيالي در داستان

موش ها : اسنيف و اسكاري

ادم كوچولو ها: هم و هاو

نماد هاي بخش هاي ساده و پيچيده ما صرف نظر از سن جنس نژاد

و يا مليت در نظر گرفته شده است.

ما گاه رفتارمان مانند....

 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:12 |+|
قسمت دوم داستان (آدم و حوا)

آدم
دوشنبه:
اين موجود جديد موبلند, خيلي داره مزاحم ميشه! هميشه داره ول مي گرده و هر جا مي رم دنبالم مياد! از اين كارش خوشم نمي ياد! به اين كه كسي همراه من باشه عادت ندارم، اي كاش بره پيش بقيه حيوونا....
حوا
يكشنبه:
هنوز اون بالاست! انگار داره استراحت مي كنه! البته اين فقط بهونه شه! وگرنه يكشنبه كه روز استرحت نيست! شنبه رو واسه اين كار گذاشتن! اين موجود فقط دوست داره استراحت كنه! اين همه استراحت خسته ام مي كنه. اين كه همش بشينم و به اون درخت نگاه كنم همه خسته ام مي كنه تعجب مي كنم اين موجود واسه چي ساخته شده: هيچ وقت نديدم كاري انجام بده


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:9 |+|
قسمت اول داستان (آدم و حوا)

 آدم به جرم خوردن گندم
 با حوا
 شد رانده از بهشت
 اما چه غم
 حوا خودش بهشت است
 (عمران صلاحي)
 
 
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:0 |+|
قسمت آخر داستان (تخت ابونصر)

 

 تخت ابو نصر
«« قسمـت آخـــــــــــــــــــــر »»

زنی که روی قالیچه دراز کشیده بود با خودش زمزمه می کرد گفت:« شما ماشالا چقدر حوصله دارین! می خوان بیان، می خوانم هرگز سیام نیان.(رویش را به ساززن ها کرد): رحیم خان قربون دستت! یه دسگاه ساز حسابی بزن.»
رحیم خان قانون زن با صورت قرمز و مطیع فورا ً روی ساز خود خم شد و به آهنگ مخصوصی شروع به نواختن کرد. مرد کوتاه آبله رویی که پهلویش نشسته بود، دنبک را برداشت و به همان آهنگ یک ترانه جهرمی را می خواند:
« بلندی سیل عالم می کنم من، یار جونی،
نظر بر دوسو دشمن می کنم من، یار جونی،
یکیم شب دیگه مارو نگهدار، یار جونی،
که فردا درد سر کم می کنم من، یار جونی، مهربونی،
به قربونت می رم تو که نمی دونی،
سر دو دو می رم خونیه فلونی، یار جونی،
صدای نی می یاد، نالیه جوونی، یار جونی، عزیز من، دلبر من،
ازین گوشه ی لبات کن منزل من!...»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:50 |+|
قسمت سیزدهم داستان (تخت ابونصر)

تخت ابونصر
«قسمت سیزدهم»

تشنه ی خورشید بود. احتیاج به تن گرم ، چشم های گیرنده و اندام باریک خورشید داشت. احتیاج به روشنایی، به هوای آزاد و ساز داشت. مثل اینکه مستی او هنوز از سرش در نرفته بود. صدای دور و خفه ی سازی که در جشن عروسی او می نواختند در گوشش زنگ می زد. میان همهمه و جنجال، صورتها، رقص غلامان و کنیزان در جلو آتش که همه به طور محو و پاک شده، به شکل دود در مغزش نمودار می گردیدند و سپس محو می شدند بعد منظره ی دیگر جلوه گر می شد، خورشید را جستجو می کرد. صورت او جلو چشمش بود.
شبح پر از احساسات شهوتی سیممویه با قدم های شمرده و حالت خشک، گردن شق و بی حرکت از آبادی دست خضر گذشته و به طرف برم دلک رهسپار گردید و سایه ی دراز او به دنبالش به زمین کشیده می شد.
***


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:27 |+|
قسمت دوازدهم داستان (تخت ابونصر)

 

 تخت ابونصر
« قسمت دوازدهم »
خورشید دست خود را با تردستی و حرکت ظریفی از دست او بیرون کشید. دوباره لبخند زد، دندانهای محکم و سفیدش بیرون افتاد و گفت: :« تو هم دلت سرید؟»چون خورشید نمی دانست که مهمان او سیمویه مرزبان است این جمله تا ته قلب سیمویه اثر کرد. آیا زن جادو به او دستور نداده بود که برای تقویت و جوانی باید با دختران باکره معاشرت بکند و دختران اعیانی که به او معرفی کردند، هیچکدام را نپسندیده بود! این پیشامد کافی بود که سیمویه دل خود را ببازد و حقیقتا ً دل سیمویه سرید! با وجود شرطی که با زن اولش گوراندخت کرده بود، از این روز به بعد تمام هوش و حواسش پیش دختر بیابانی بود. چندین بار پیشکش هایی برایش فرستاد و بالاخره با وجود بهتان و نارواهایی که زن اولش از روی حسادت به خورشید می زد و خود او را تهدید به کشتن کرده بود، رسما ً به خواستگاری خورشید فرستاد و شب عروسی جشن مفصلی بر پا کرد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:43 |+|
قسمت یازدهم داستان (تخت ابونصر)

تخت ابونصر
« قسمت یازدهم »
از تابوت بیرون آمد و به طرف پنجره اتاق رفت و پنجره را که وارنر فراموش کرده بود محکم ببندد، باز کرد و خارج شد. هیکل بلند سیاه و خشک او با قدم های شمرده به طرف آبادی « دست خضر» روانه گردید.
نسیم ملایمی می وزید، آسمان مثل سرپوش سربی سنگین و شفاف بود و روشنایی خیره کننده ای از ماه به نظر می آمد پایین آمده است، روی تپه و ماهور پراکنده شده بود که طبیعت را بی جان و رنگ پریده جلوه می داد. مثل اینکه این منظره مربوط به این دنیا نبود. دست راست دروازه ی تخت جمشیدی با سنگ سیاهش یگانه بنایی بود. که از زمان سابق بر پا بود. باقی دیگر گودال ها و مغاک هایی که تل های خاک کنارش کود شده بود. سایه ی سیمویه بلند تر از خودش دنبال او روی زمین کشیده می شد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:42 |+|
قسمت دهم داستان (تخت ابونصر)

  تخت ابونصر
 « قسمت دهم »
 
گورست:« من گمان نمی کردم که حقیقتا ً جدی است، در این صورت خواهم ماند.»
 بعد از شام دکتر وارنر و رفقایش سنگی را به زحمت جلو در اتاق خواب کشیدند. وارنر پیه سوز جلو مومیایی را که ماده سیاهی ته آن چسبیده بود، روشن کرد و بخوردان برنز را از توی تابوت برداشت و به تالار آمد و پرده جلو در را انداخت. فریمن فرش را تا نصفه پس زد، بعد بخور دان را آتش کرد. وارنر یک مشت کندر و اسفند و صندل که قبلا ً تهیه کرده بود، روی گل آتش پاشید. دود غلیظ و معطری در هوا پراکنده شد. بعد دور خود با ذغال دایره ایی کشید. کاغذ پوستی را از جیبش در آورد، جلو بخوردان ایستاد و از روی کاغذ با صدای بلند مشغول خواندن عزایم شد. فریمن و گورست ساکت ته تالار روی صندلی نشسته و تماشا می کردند و اینگا جلوی پای آنها خوابیده بود. وارنر کلمات عجیبی را خیلی شمرده می خواند که معنی آنها را خودش هم نمی دانست؛ ولی در ضمن خواندن عزایم، طلسم جداگانه ای که رویش خطوط هندسی ترسیم شده بود از دستش لغزید و در بخوردان جلوی او افتاد و سوخت بی آنکه او ملتفت بشود، در میان دود و بخور معطر، حالت مخصوصی به وارنر دست داد؛ سرش گیج می رفت و یک نوع لرز آمیخته با ترس و حالت عصبانی به او مستولی شد، به طوری که فاصله به فاصله صدایش می خراشید و جلو چشمش سیاهی می رفت.
 ناگهان اینگا که ظاهرا ً خواب و مطیع به نظر می آمد، بلند شد و به طرف در خیز برداشت و زوزه کشید؛ ولی گورست برای اینکه در مراسم عزایم خللی وارد نیاید، قلاده اینگا را گرفت و به زور او را برد و زیر میز خوابانید؛ در صورتی که سگ به حال شتاب زده جست و خیز می داشت و می خواست از اتاق بیرون برود. در همین وقت وارنر با صدای لرزانی چند کلمه ی نا مفهوم ادا کرد؛ ولی مثل اینکه پایش سست شد یا در اثر دود و کوشش فوق العاده گیج شده بود، به حالت عصبانی زمین خورد. گورست و فریمن او را برده، روی نیمکت خوابانیدند.
 همان وقت که طلسم در آتش افتاد، جلو روشنایی پیه سوز که بوی خوشی از آن پراکنده می شد، لرزه ای بر اندام مومیایی افتاد. عطسه کرد. سرش را بلند کرد و به حرکت خشکی از جایش برخاست. از تابوت بیرون آمد و به طرف پنجره اتاق رفت و پنجره را که وارنر فراموش کرده بود محکم ببندد، باز کرد و...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:30 |+|
قسمت نهم داستان (تخت ابونصر)

تخت ابونصر
« قسمت نهم »
هر گاه بر خلاف این اعجاز امر طبیعی دیگری اتفاق بیفتد که به آنها معتاد نیستیم، برایمان معجز به شمار می آید. اگر امروز یکی از دانشمندان موفق بشود که در لابراتوار خود یک موجود زنده را مدتی در حالت موت کاذب نگهدارد و به دلخواه خود این حالت را تولید بکند و بعد برای اثبات مدعای خود کتابی با فرمول های ریاضی و طبق قوانین فیزیکی و شیمیایی بنویسد، همه باور خواهند کرد. چون امروزه بشر از روی خود پسندی اعتقادش از طبیعت بریده شده و به واسطه کشفیات و اختراعاتی که کرده، خودش را عقل کل می پندارد و ادعا دارد که همه ی اسرار طبیعت را کشف کرده است؛ ولی در حقیقت از پی بردن به ماهیت کوچکترین چیزی ناتوان است. انسان مغرور، پرستش معلومات خود را مدرک قرار داده و می خواهد حادثات طبیعت مطابق فرمول های او انجام بگیرد. در قدیم بشر ساده تر و افتاده تر بود و بیشتر به معجزه اعتقاد داشته، به همین جهت بیشتر معجزه اتفاق می افتاده. می خواهم بگویم که نزدیک تر به طبیعت و قوانین آن بوده و بهتر می توانسته از قوای مجهول آن استفاده بکند. گمان نکنید که من مخالف علوم دقیق امروز هستم، بر عکس معتقدم که هر اتفاقی از آن غریب تر نباشد، بشر کشف نکرده است. اگر غیر از این نباشد، چیز مضحک و باور نکردنی خواهد بود.»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:22 |+|
قسمت هشتم داستان (تخت ابونصر)

  تخت ابو نصر
 « قسمت هشتم»
 گورست:« من گمان می کردم که شوخی می کنید، اما حالا می بینم که این افسانه به کلی فکر شما را سخت به خود مشیول کرده. آیا حقیقتا ً تصور می کنید که اسکلت جان می گیرد و سرگذشت آن دنیای خودش را برای ما نقل می کند؟ در این صورت رمان مضحکی خواهد شد. اما هنوز به روز رستاخیز خیلی مانده. پس اگر جواهراتش را برداریم به احتیاط نزدیکتر است. آن وقت بعد امتحان بکنید که مرده زنده می شود یا نه!»
 وارنر با لحن جدی:« دست به ترکیب مومیایی نباید زد.»
 گورست:« پس اقلا ً خلع سلاحش بکنیم و قداره اش را برداریم که اگر زنده شد ما را قتل عام نکند و جواهرات را با خودش ببرد.»
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:1 |+|
قسمت هفتم داستان (تخت ابونصر)

 

تخت ابو نصر
«قسمت هفتم»
گورست زد زیر خنده:« وصیت نامه آن زن رندی که همه مان را مسخره کرده؟ شوخی می کنید. من گمان نمی کردم که کار به اینجا بکشد. حالا جدا ً تصمیم گرفته اید که میمون پیر را زنده بکنید. شما تصور می کنید جمعیت روی زمین کم است! می خواهید یک نفر دیگر را هم به آن اضافه کنید!»
هر سه نفر خندیدند و گورست گفت:« پنج ماه است که توی این بیابان ما مثل سگ جان می کنیم و بعد از کشف قابل توجه تابوت گمان می کنم حالا حق داشته باشیم یک خورده تفریح بکنیم. تقصیر من است که به فکر شماها بود! با اتومبیل رفتم شیراز، سه تا خانم و دو نفر ساززن را به اصرار آنها، با خود آوردم. چیزی که غریب است، کشف تابوت سر زبان ها افتاده و این زن ها گمان می کنند که ما گنج و جواهر زیادی پیدا کرده ایم. در هر صورت الان در برم دلک هستند. چادر زده اند و امشب را آنجا می مانند. هیچ کس هم در آنجا نیست، خلوت است، آیا از آن شیشه های ویسکی بازهم مانده؟ از حیث خوراک همه ی وسایل فراهم است، قاسم را فرستادم. همه چیزها را آماده کرده.»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:53 |+|
قسمت ششم داستان (تخت ابونصر)
تخت ابو نصر
«قسمت ششم»
آیا این خوراک برای چندین صد سال یک نفر کافی است؟ یا اینکه در این حالت پس از مدتی دیگر احتیاج به خوراک ندارد. من اعتقادی به خرافات ندارم اما در بی اعتقادی خود نیز متعصب نیستم؛  فقط در عقاید آن زمان کنجکاو شده ام. صرف نظر از موهومات و خرافات، علوم امروزه باید هر حادثه حسی و هر فنومنی را از شاخ و برگ هایی که به آن بسته اند، مجزا کرده و در تحت مطالعه ی دقیق قرار دهد. ولی ...»
در این بین گورست که به آهنگ والسی سوت می زد، سراسیمه وارد شد. یک سگ قهوه ای بزرگ هم دنبالش بود. گورست کلاه خودش را روی میز پرتاب کرد و قاسم را صدا زد و دستور داد که شربت بیاورد.
دکتر وارنر دنباله ی حرف خود را برید و نگاهی به فریمن کرد.
وارنر به گورست:« حالا با فریمن راجع به شما صحبت می کنیم.»
« لابد تعریفم را می کردید.»
وارنر:«قرار شد گوش شما را بکنم.»
«حرف های فریمن را باور نکنید، او مثل اوتللو حسود است. فقط آمدم به شما مژده بدهم که پیشامد خوبی شده، امشب هر دو شما مهمان من هستید.»
دستی روی سر اینگا، سگ قهوه ای، کشید. وارنر پیپ خود را دوباره توتون ریخت و آتش زد و با تفنن مشغول کشیدن شد. قاسم سه گیلاس شربت آورد و جلو آنها گذاشت.
گورست از شربت چشید و گفت:« امشب هر دوتان در برم دلک مهمان من هستید. سه تا خانم هم آنجا هستند. می خواهم یک شب را مثل« شب های عربی» بگذرانیم. مگر ما در مشرق زمین نیستیم؟ تا حالا به جز آفتاب سوزانش که به کله ما تابیده و خاکش که توتیای چشممان کرده ایم چیز دیگری عایدمان شده است؟ اصلا ً از بس که ما میان استخوان های مرده و اشیاء پوسیده ی دنیای قدیم زندگی کرده ایم، حس زندگی در ما کشته شده، دکتر، شما زندگی غریبی برای خودتان اختیار کرده اید. تمام روز را در اتاق دم کرده، زیر آفتاب مشغول مطالعه هستید. شبها خوابتان نمی برد، اغلب بلند می شوید، با خودتان حرف می زنید، تفریح و گردش را به خودتان حرام کرده اید و گرم کتاب شده اید. باور بکنید؛ این کارها آدم را زود پیر می کند!»

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:7 |+|
منتظری چه اتفاقی بیفتد؟


 اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران ها را تماشا کند
 و اگر اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفانها رفته است 
 و اگر بازم سماجت کرد بگویید رفته تا دیگر بر نگردد
 
 
 Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
منتظری چه اتفاقی بیفتد؟Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان

منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟
 
 
 
 Upgrade your email with 1000's of cool animations

نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:20 |+|
قسمت پنجم داستان (تخت ابونصر)

 

 تخت ابونصر
 «قسمت پنجم»

ای کسی که وصیت نامه را می خوانی، بدان که سیمویه نمرده است و در حالت «بوشاسپ» موت کاذب است و مطابق دستور زن جادو مومیایی شده و به وسیله این طلسم زنده خواهد شد، برای این کار باید در ماه شب چهارده بین تو و تابوت یک پرده فاصله باشد. بخوردان را برافروخته در مندل(یونه) بگذارند و بوی خوش در آن بریزند و این کلمات را به بانگ بلند ادا کنند.‌( اینجا متن کلماتی است که به پازند نوشته شده، گویا سریانی است. معنی آنها معلوم نیست و فقط باید خوانده شود. به هر حال دانستن معنی عزایم در مراسم جادو گری ضروری نیست. بعد، چون طلسم را در آتش اندازد سیمویه برخیزد.» همین مطلب اخیر را درست نفهمیدم اما چنان که ملاحظه می کنید همه دستور های لازم را داده است»
 دکتر وارنر کنجکاوانه نگاهش را به صورت فریمن دوخت و بعد وصیت نامه را تا کرد و در جیبش گذاشت.
 فریمن سرش تکان داد:« قصه ی حسادت ابدی زن!!!»
 
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:57 |+|
زن در ادبیات ایران باستان
 

 

زن در ادبیات ایران باستان
 
 
ادب کهن فارسی، یکی از غنی‌ترین ادبیات جهان است، چه در گستره‌ی حماسه که شاهنامه‌ی فردوسی نمونه‌ی برجسته‌ی آن است، چه در عرصه‌ی قصه‌های عاشقانه و عامیانه که هزار و یک شب  با اصل هند و ایرانی خود نمونه‌ی بارزی از آن هستند و چه در گستره‌ی منظومه‌های عاشقانه که شاعران سخن‌پروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستان‌های کهن را به نظم درآورده‌اند.  داستان‌های عاشقانه‌ای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانه‌ی باستان به زن در خطه‌ی ایران می‌باشد
هنگامی‌که گوته در "دیوان غربی ـ شرقی" خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام می‌برد و هر هفت شاعر ایرانی‌اند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومه‌ی عاشقانه‌ی فارسی یعنی "ویس و رامین" و نیز رباعیات خیام را نمی‌شناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداخته‌ایم، جای دریغی بیش نیست....
 
 
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:38 |+|
قسمت چهارم داستان (تخت ابونصر)

   تخت ابو نصر
 «قسمت چهارم»
 
«دیروز می گفتید که همه ی مطالب وصیت نامه برای شما روشن نشده و هنوز اشکالاتی دارید.»
« فقط کلمه، یا یک جمله اش را درست نفهمیدم، باقیش ترجمه شده. ولی از آنجایی که امشب شب چهارده ماه است و موافق با شرایط موقعیت نجومی است که در وصیت نامه قید شده، نمی توانم این اقدام را به تأ خیر بیندازم. اشتباه چندان مهم نیست در آخر وصیت نامه می نویسد: پس از انجام مراسم (نیرنگ) یعنی عزایم ، طلسم را در ( آتر) افکند. جمله این طور است( چگونه دنمن تلتم را بین آتر اوگندت سیمویه اور آخیزت) یعنی این طلسم را در آتش افگند سیمویه بر خیزد. آیا مقصودش این است که پس از انجام عزایم : آتش (افگند) یعنی فرو نشیند؟ یا آتش خاموش می شود، آن وقت باید منتظر بودکه مومیایی بر خیزد؟ شاید مقصود طلسمی است که خطوط هندسی دارد و روی کاغذ جداگانه نوشته شده، باید پس از انجام نیرنگ آن را در آتش انداخت، آن وقت سیمویه بر می خیزد. صبر کنید ترجمه ی وصیت نامه در جیبم است برایتان بخوانم.»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:37 |+|
قسمت سوم داستان(تخت ابونصر)

تخت ابونصر
« قسمت سوم»
« گورست کجاست؟»
« رفته گردش، وانگهی یک هفته است به کلی عوض شده حق هم دارد، چون از ما جوانتر است. زیر آفتاب، زندگی یکنواخت، نداشتن تفریح،به او خیلی سخت می گذرد!»
«رفته شیراز؟»
«بله، روز یکشنبه با هم در برم دلک بودیم. گویا موضوع زنی در میان است.»
« باید بهش تذکر بدهم که مواظب رفتار خودش باشد. هان، خونش به جوش آمده! اما فراموش کردم به او بگویم، می خواستم امشب را دورهم باشیم. می دانید؟ امشب می خواهم ساعت هشت و ربع تشریفاتی که در وصیت نامه دستور داده، انجام بدهم.» فریمن متعجب:«کدام دستور!» همان دعاهایی که می گفتید باید با شرایط مخصوصی خواند و مرده زنده می شود!»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:23 |+|
قسمت دوم داستان (تخت ابونصر)

 

 تخت ابونصر
«قسمت دوم»
کشف این تابوت علاوه بر اینکه یکی از قطعات گرانبهای آرکئولوژی به شمار می رفت، سند مهمی در بر داشت که تمام وقت وارنر را به خود مشغول می کرد.
یک روز که فریمن با دسته ای از کارگران در دامنه ی کوه مقابل مشغول کاوش بود، علایمی کشف کرد و پس از کندوکاو چندین تخته سنگ که با ساروج و گل محکم شده بود پیدا کرد و بالاخره به نقبی سر در آورده که در کوه زده بودند. با حضور دکتر وارنر و گورست تابوت سنگی بزرگی در میان سردابه کشف کردند که به شکل مکعب مستطیل از سنگ یک پارچه تراشیده شده بود. به زحمت زیاد تابوت را حمل کردند و در اتاق خواب خود که مجاور تالار بزرگ بود گذاشتند....
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:28 |+|
قسمت اول داستان (تخت ابو نصر)

 

تخت ابو نصر
( نوشته صادق هدایت، از کتاب سگ ولگرد ، انتشارات نیک فرجام)

«قسمت اول»
سال دوم بود که کاوش «متربولیتین میوزیوم شیکاگو» نزدیک شیراز بالای تپه «تخت ابونصر» کاوش های علمی می کرد، ولی به غیر از قبرهای تنگ و تـُرش که اغلب استخوان های چندین نفر در آنها یافت می شد، کوزه های قرمز، بلونی ، سرپوش های برنزی، پیکانهای سه پهلو ، گوشواره، انگشتر ، گردنبند های مهره ای، النگو، خنجر، سکه اسکندر و هراکلییوس و یک شعمدان بزرگ سه پایه چیز قابل توجه ای پیدا نکرده بود...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:55 |+|
عجايب هفتگانه جهان

 عجايب هفتگانه جهان
 
 
۱- معبد آرتميس در افوسوس (ترکيه )

2- مجسمه زئوس

3- مقبره هاليکارناسوس در ترکيه

4- فانوس الکساندريا

5- مجسمه عظيم الجثه رودس در يونان

6- باغهاي معلق بابل در عراق

7- اهرام مصر (هرم خوفو)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:15 |+|
قسمت آخر داستان (من و نسترن)
 
آن روز دریافتم که در چه دام مهلکی گرفتار شدم بدتر از آن چیزی که فکرش را می کردم.
 
ادامه .........
 
دیوانه وار به خودم می پیچیدم انگار زندگیم مثل یک فیلم از جلو چشمام می گذ شت چقدر شخصیت ابتدایم زیبا بود من خدا را فراموش کرده بودم به خاطره زیبایی یک دختربه نام نسترن  و اما حالا در دام مبهمی گرفتار شده بودم  یاداوری گذشته مانند آتشی جانسوز روحم را در بر می گرفت  نمی دانستم چگونه این آتش را خاموش کنم  به طرف ....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:35 |+|
قسمت بیست و هفتم داستان (من و نسترن)
ادامه داستان
من و نسترن
 
تو همیشه مراعات حالش را کردی که دست به این کارهای کثیف می زند
 
 
آن شب رامین به هر کلکی بود مرا تحریک کرد تا مدتی را از نسترن دور باشم.  ومن نادان نیز چنین کردم حدود پانزده روز خانه رامین مهمان بودم. رامین از هیچ محبتی نسبت به من کوتاهی نمی کرد و هر روز نیز برای من یک یا دو سیگار. که آن را سیگار ضد غم می نامید مهمان می کرد. تا اینکه به شدت دلم هوای نسترن را کرد. باز همه چیز را به فراموشی سپردم و با خود گفتم ....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:23 |+|
قسمت بیست و ششم داستان (من و نسترن)

 

ادامه داستان
من و نسترن 
 
مرد لبخند شیطنت باری کرد و گفت ـ پس شما را هم
بله گاه گاهی با یک خر پول پیدایش می شود. راستی فکر نمی کنم خدا به زیبایی او کسی آفریده باشد. حق دارید دنبالش باشید.   از حرفهای مرد داشتم دیوانه می شدم که رامین دستم را گرفت و مرا بیرون برد. جلوی هتل چمپاته زدم و نشستم سرم گیج می رفت به هر کسی می نگریستم احساس می کردم بر من می خندند سرم را در میان دستانم گرفتم انگار سرم بزرگ می شد رامین دستم را گرفت و گفت پسر چه خبر شده؟  
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:31 |+|
قسمت بیست و پنج داستان (من و نسترن)
ادامه داستان
من و نسترن 
شوهرم همش پی اوست. دیگر توجهی به ...
 
دیگر تمی توانستم طاقت بیاورم این را از نسترن بعید می دانستم که به مردی روی خوش نشان دهد با خشم  گفتم ـ خانم لطفا حرف دهانتان را بفهمید. هیچ می دانید درباره چه کسی تهمت می زنید؟
خانم امانی که گریه را چاشنی حرفهایش کرده بود گفت ـ فرشاد خان تنها من نیستم او چندین خانواده را از هم پاشیده حالا هم نوبت زندگی من است.   دیگر تحمل حرفهایش را نداشتم دیوانه وار سرش داد کشیدم زنیکه پست این تهمتها  به همسر من ....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:1 |+|
قسمت بیست و چهارم داستان (من و نسترن)
ادامه داستان
من و نسترن 
تو اصلا مدتها حسود شده ای
 
او بالاخره با هر مکر و حیله ای بود مرا وادار به سکوت می کرد. و من وقتی نمی توانستم از کارهای او جلوگیری کنم رفته رفته رو به دخانیات و مشروبات روی می آوردم تا خود را در بی خبری ها رها کنم. من طوری زیاده روی می کردم که در آخر شب نمی دانستم که چگونه به خانه برگشته ام. و این وضع موجب می شد که یا در سر کار حاضر نشوم و یا با بی حوصلگی یا سرسری به کار مردم رسیدگی      کنم و این سبب شد که ....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:25 |+|
قسمت بیست و سوم داستان (من و نسترن)

 ادامه داستان
 من و نسترن
 او بعدا از کرده خود پشیمان شده و مطیع تو می گردد.
 

 
 
 نمی دانستم چه کنم بغض راه گلویم را می فشرد. دیگر نمی توانستم فکر کنم چون کودکی زار زار گریستم. او با من چه کرده بود. او با اینکه می دانست من به بچه علاقه دارم به کل این امید را از من گرفت. حتی دیگر نمی توانم به پاکی نسترن نیز ایمان داشته باشم. دکتر آرام بود، وقتی من آرامش خود را به دست آوردم لبخند پدرانه به من کرد و گفت ـ آرام شدی؟ گفتم ـ آرامش تا چه حد باشد؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تاریخ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:20 |+|
فال > از اول تا پانزدهم ارديبهشت بر شما چه خواهد گذشت
نوشته شده توسط سعید تاریخ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:4 |+|




به تازگي: