شب شد و هر دو خسته به سوي خانه برگشتند و فردا دوباره به سوي ايستگاه رفتند ولي باز هيچ نيافتند شب شد و دوباره به خانه برگشتند هم با خود ميگفت كه پنير كجا رفته است پنير به ان بزرگي و در انديشه هاو نقش هزاز تو بسته شده بود و به فكر اين بود كه دوباره به هزار تو برود و پنير را پيدا كند.
اما از گفتن ان مي هراسيد چرا كه به اين وضع راحت عادت كرده بود.
هم هاو فردا به استگاه برگشتند و جستجو را ادمه دادند هاو كه گرسنگي بر او غالب شده جرات گفتن برگشتن به هزار تو را به خود داد و به هم گفت ولي هم نپذيرفت و مي گفت پنير خودم را مي خواهم.حالا ادم كوچولو ها به اين فكر مي كردند كه داشتن پنير براي انها چه نقشي در زندگي انها دارد .
در اين افكار بودند كه هاو روي ديوار نوشت :
ادامه مطلب